بــه مجــنون گفـت روزی ساربانی
بــه مجــنون گفـت روزی ساربانی
چــرا بیــهوده در صحــــرا دوانــی
اگـــر بــا لیلــیات بــودی سروکار
شـــده آن بــی وفـــا با دیگری یار
سر زلفش به دسـت دیگران است
تـــو را بیهوده در صحرا دوان است
ز حـرف ساربــان مجنون فغان کرد
جوابـش ایـــن رباعـی را بیـان کرد
درخت بی ثمر هر کس نشاند
دوای درد مجنون را بداند
میان عاشق و معشوق رمزی است
چه داند آنکه اشتر می چراند
بــه مجـنون گفت کآخـر ای بداختر
گنــاهــی از محـبت نیـست بدتــر
تـــو را ایـزد بـه توبـه امــر فرمـود
بـرو از عشــق لیـــلا توبه کن زود
چو بشنید این سخن مجنون فغان کرد
به زاری سر بسوی آسمان کرد
بگفتا توبه کردم توبه اولیٰ
ز هر چیزی به غیر از عشق لیلا ...!
چــرا بیــهوده در صحــــرا دوانــی
اگـــر بــا لیلــیات بــودی سروکار
شـــده آن بــی وفـــا با دیگری یار
سر زلفش به دسـت دیگران است
تـــو را بیهوده در صحرا دوان است
ز حـرف ساربــان مجنون فغان کرد
جوابـش ایـــن رباعـی را بیـان کرد
درخت بی ثمر هر کس نشاند
دوای درد مجنون را بداند
میان عاشق و معشوق رمزی است
چه داند آنکه اشتر می چراند
بــه مجـنون گفت کآخـر ای بداختر
گنــاهــی از محـبت نیـست بدتــر
تـــو را ایـزد بـه توبـه امــر فرمـود
بـرو از عشــق لیـــلا توبه کن زود
چو بشنید این سخن مجنون فغان کرد
به زاری سر بسوی آسمان کرد
بگفتا توبه کردم توبه اولیٰ
ز هر چیزی به غیر از عشق لیلا ...!
- ۱.۰k
- ۲۴ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط