آمدی جان را بگیری منتها جانم شدی تو

آمدی جان را بگیری منتها جانم شدی تو
کفر چشمت را که دیدم دین و ایمانم شدی تو
از دعای مادرم بود آمدی در سرنوشتم ...
من کویری بودم عمری تا که بارانم شدی تو
سالها در انزوایم کرده بودم خو به غربت...
در هجوم بی کسی ها ساده مهمانم شدی تو
بستگی دارد به چشمت تازگی ها حال و روزم‌...
با همان چشمانِ غمگین، درد و درمانم شدی تو
گشته مضمونِ غزل ها خنده های دلفریبت
بین مصرع های شعرم راز پنهانم شدی تو
نیست شیرین تر برایم از عذابِ دل سپردن
خواستی جان را بگیری منتها جانم شدی تو
دیدگاه ها (۱۱)

تا نگه کردم به چشمانت،نمیدانم چه شدتا که دیدم روی خندانت،نمی...

جاری‌ست تیر، چو آبشارانی از غزلدیدارهای عاشقانه‌ی مان در همی...

بیا اینگونه از من رو نگردان ...دوستت دارمبیا و بیش از این دل...

دلم لک می زند در این شب تب دار برگردیتو ای آرامبخش این دل بی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط