غروبها تیرِ مژگانت

غروبها تیرِ مژگانت
دریاچه ی چشمانم را طوفانی می کند
وقتی گیسوانت
به نگاهِ من زنجیر می شود
و مرا با جان و دل
سیر در آغوش می کشی
دیدگاه ها (۱)

تو را داشتن لذتی‌ستڪہ فقط من میدانم و شب و سڪوت و مستے و خوا...

یک پرستو آمد و قلب مرا تسخیر ڪردحال من با یک صداے ناز او تغی...

‍ ‍ تو راگم کرده امشاید میان انبوهیاز سکوتمیان تمام فصلهای ن...

چشمهایت آخرین کوچه بن بستِ عاشقانه های من استزیبای من نگاهم...

واژه هایم رنگ باران دارد وقتی از تو می نویسمقلبم خیس دلتنگی ...

آری، با تواممن در تو نگاه می کنمدر تو نفس می کشمو زندگی مرا ...

گاهی که نیستی، دلم تنگ می شودالوان دلخوشی، یکسره بی رنگ می ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط