PART
𝐀 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐣𝐮𝐫𝐞𝐝 𝐛𝐲 𝐭𝐡𝐞 𝐠𝐞𝐧𝐭𝐥𝐞 𝐦𝐚𝐠𝐢𝐜 𝐨𝐟 𝐚 𝐦𝐚𝐤𝐞𝐮𝐩 𝐛𝐫𝐮𝐬𝐡.
PART³⁵
(سوآ+)(جین–)(دکتر✧)(پدر سوآ‰)
هنگام زور زدن دست جین رو فشار میده که جین متعجب به سوآ نگاه میکنه ولی چیزی نمیگه و بعد جین شروع میکنه به گفتن کلمات و جملات عاشقانه و آرامشبخش تا شاید کمی از درد سوآ کاهش بده و سوآ با هر فشار جیغ میزنه
✧ خوبه دارم سر بچه رو میبینم...ادامه بده
بعد از مدتی بچه اول به دنیا میاد و دکتر اون رو میده به پرستار
✧ اوکی دخترت سالم به دنیا اومد حالا یه نفس عمیق بکش و دوباره زور بزن
جین چشماش با شنیدن اینکه دخترش سالم به دنیا اومده خوشحال میشه و به تشویق سوآ ادامه میده،سوآ نفس عمیقی میکشه و دوباره زور میزنه
–هانی تو میتونی ادامه بده
فشار سوآ بیشتر میشه انگار به دنیا آوردن بچه دوم خیلی سخت تر بود و بعد از مدتی بلاخره پسرشون هم سالم به دنیا اومد و دکتر جفت درون شکم(چیزی که بند ناف بهش وصله) رو هم میکشه بیرون ولی خونریزی سوآ متوقف نمیشد و دکتر چند تا کار مختلف انجام میده
✧آقای کیم وضعیت اورژانسیه میشه بیرون منتظر بمونید؟
–چی؟اتفاق بدی براش افتاده؟
✧لطفا بیرون بمونید!
جین میره بیرون و دکتر خیلی سریع شرایط رو برای سوآ توضیح میده
✧میدونم سخته ولی بارداری برای بدنتون خیلی دردناک بوده و رحمتون دیگه نمیتونه قسمت های که جفت از اون جدا شده رو درمان کنه و ما مجبوریم رحمتون رو در بیاریم که بهش عمل هیسترکتومی میگن و الان پرستار های ما دارن رضایت همسرتون رو میگیرن ولی چاره جز رضایت نداره چون اگر این کار رو انجام نده شما کمتر از یک روز دیگه فوت میکنید
–میدونم...مادرم هم همین مشکل رو داشت و من با اطلاع قبلی ریسکش رو پذیرفتم(با نفس نفس زدن توضیح میده)
در همین حال در طرف دیگه داستان پرستار ها همه این چیز ها رو به جین گفته بودن و جین الان در حال فروپاشی روانی بود ولی برای نجات سوآ فرم رو امضا میکنه،پرستار ها داخل اتاق میرن و میگن که فرم امضا شده و جین رضایت داده و مسئول بیهوشی سریعا سوآ رو بیهوش میکنه و عمل شروع میشه در طرف دیگه داستان جین بیرون اتاق راه میرفت و و استرس داشت و به والدین خودش و سوآ زنگ زده بود و اونا هم رسیده بودن و مادر جین و سوآ داشتن باهم صحبت میکردن و پدر سوآ کنار جین میشینه
‰هی مرد ناراحت نباش!من مطمئنم دخترم خیلی قویه و سالم از اونجا میاد بیرون
–میدونم...ولی چرا بهم نگفته بود
‰شاید نمیخواسته تو رو ناراحت کنه و یا باعث بشه تو از رویات دست بکشی
–رویام؟
‰سوآ مثل مادرش خیلی لجبازه...مادرش هم همین مشکل رو داشت ولی به من نگفت چون میدونست اگر بهم میگفت هرگز نمیزاشتم باردار بشه و شاید سوآ هم بهت نگفته چون میدونست تو خیلی بچه دوست داری
–خیلی لجبازه
‰خیلی زیاد
ساعت ها میگذشت و این جین رو نگران تر میکرد ولی بعد از دو ساعت و نیم دکتر از اتاق عمل خارج میشه...
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
PART³⁵
(سوآ+)(جین–)(دکتر✧)(پدر سوآ‰)
هنگام زور زدن دست جین رو فشار میده که جین متعجب به سوآ نگاه میکنه ولی چیزی نمیگه و بعد جین شروع میکنه به گفتن کلمات و جملات عاشقانه و آرامشبخش تا شاید کمی از درد سوآ کاهش بده و سوآ با هر فشار جیغ میزنه
✧ خوبه دارم سر بچه رو میبینم...ادامه بده
بعد از مدتی بچه اول به دنیا میاد و دکتر اون رو میده به پرستار
✧ اوکی دخترت سالم به دنیا اومد حالا یه نفس عمیق بکش و دوباره زور بزن
جین چشماش با شنیدن اینکه دخترش سالم به دنیا اومده خوشحال میشه و به تشویق سوآ ادامه میده،سوآ نفس عمیقی میکشه و دوباره زور میزنه
–هانی تو میتونی ادامه بده
فشار سوآ بیشتر میشه انگار به دنیا آوردن بچه دوم خیلی سخت تر بود و بعد از مدتی بلاخره پسرشون هم سالم به دنیا اومد و دکتر جفت درون شکم(چیزی که بند ناف بهش وصله) رو هم میکشه بیرون ولی خونریزی سوآ متوقف نمیشد و دکتر چند تا کار مختلف انجام میده
✧آقای کیم وضعیت اورژانسیه میشه بیرون منتظر بمونید؟
–چی؟اتفاق بدی براش افتاده؟
✧لطفا بیرون بمونید!
جین میره بیرون و دکتر خیلی سریع شرایط رو برای سوآ توضیح میده
✧میدونم سخته ولی بارداری برای بدنتون خیلی دردناک بوده و رحمتون دیگه نمیتونه قسمت های که جفت از اون جدا شده رو درمان کنه و ما مجبوریم رحمتون رو در بیاریم که بهش عمل هیسترکتومی میگن و الان پرستار های ما دارن رضایت همسرتون رو میگیرن ولی چاره جز رضایت نداره چون اگر این کار رو انجام نده شما کمتر از یک روز دیگه فوت میکنید
–میدونم...مادرم هم همین مشکل رو داشت و من با اطلاع قبلی ریسکش رو پذیرفتم(با نفس نفس زدن توضیح میده)
در همین حال در طرف دیگه داستان پرستار ها همه این چیز ها رو به جین گفته بودن و جین الان در حال فروپاشی روانی بود ولی برای نجات سوآ فرم رو امضا میکنه،پرستار ها داخل اتاق میرن و میگن که فرم امضا شده و جین رضایت داده و مسئول بیهوشی سریعا سوآ رو بیهوش میکنه و عمل شروع میشه در طرف دیگه داستان جین بیرون اتاق راه میرفت و و استرس داشت و به والدین خودش و سوآ زنگ زده بود و اونا هم رسیده بودن و مادر جین و سوآ داشتن باهم صحبت میکردن و پدر سوآ کنار جین میشینه
‰هی مرد ناراحت نباش!من مطمئنم دخترم خیلی قویه و سالم از اونجا میاد بیرون
–میدونم...ولی چرا بهم نگفته بود
‰شاید نمیخواسته تو رو ناراحت کنه و یا باعث بشه تو از رویات دست بکشی
–رویام؟
‰سوآ مثل مادرش خیلی لجبازه...مادرش هم همین مشکل رو داشت ولی به من نگفت چون میدونست اگر بهم میگفت هرگز نمیزاشتم باردار بشه و شاید سوآ هم بهت نگفته چون میدونست تو خیلی بچه دوست داری
–خیلی لجبازه
‰خیلی زیاد
ساعت ها میگذشت و این جین رو نگران تر میکرد ولی بعد از دو ساعت و نیم دکتر از اتاق عمل خارج میشه...
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
- ۸۹۰
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط