در روزگاری از خاطرهها

در روزگاری از خاطره‌ها
برای تو می‌نویسم
به آغوش شعر و عشق می‌آرامم
تویی آن قطره‌ی نور در تاریکی شب
رازهای دلم را تو در بر می‌گیری

دلم پر است از شور و شعف عاشقانه
در هر نگاهت جادویی می‌بینم
تویی آن چشمانی که جهان را روشن می‌کنند
و زندگی را به رنگ عشق می‌آمیزند

در آغوش تو هستم، همواره در برابر تو
عاشقانه می‌سوزم و در شعرها زنده می‌شوم
تویی آن عشقی که در دل من آباد می‌شود
و باغ عاشقان را با شور و شعف می‌بافد

بگذار دستانمان را با هم بپیچیم
در این رقص عاشقانه بی‌پایان
همراه با آواز عشق، تا
هر زمان که خسته شویم،

عشق ما دائماً به ابدیت نگاه می‌کند
و روزها و شب‌ها، در قلبمان درخشیده است
یادت هست که در هر سحرگاه
نفسمان عاشقانه با یکدیگر پیوند می‌خورد؟
دیدگاه ها (۰)

من با دستان جستجوگربه افق‌های نامتناهی رسیدم،من که همچون آفت...

موج دریا با لرزش صداهایشهم‌زمان آرام و هم‌زمان بیرحمچون عاشق...

در سحرگاه کوهستانی بی‌نهایتنور خورشید به زمین تابیده استپرند...

به آسمان پرواز کردم در طلوع صبحبه پرنده‌ها پیوستم در سرزمین ...

مهتایِ عزیزم ؛ از ژرفای جانم انجا که لغات عاجزند از وصف ، تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط