.

.
تو را صدا میزنم
نمی آیی
نمیشنوی که بیایی!
یعنی اگر می شنیدی هم راهی برای آمدنت نبود
پس چشمهایم را میبندم
و به این آرزوی محال می اندیشم
که شاید روزی از سر اتفاق
از جلوی پنجره ی اتاقت بگذرم
و با خود بگویم
این خانه چه عطر آشنایی دارد
و تو با خود بگویی
آن مرد غمگین
چقدر شبیه شاعر رویاهای من بود

#عاشقانه#عاشقانه_ها #دلنوشته#دلنوشته_ها
دیدگاه ها (۱)

در هیاهوی زندگی دریافتم ؛چه بسیار دویدن ها،که فقط پاهایم را ...

ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ !ﭼﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺁﯾﺪﺍﯾﻦ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﻣﯽ ﺩﻭﯾﺪﺍﻣﺮﻭﺯ ...

یک قدم سویم بیایی ، سوی تو پر می کشممن شراب عشق را با جام تو...

ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ !ﭼﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺁﯾﺪﺍﯾﻦ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﻣﯽ ﺩﻭﯾﺪﺍﻣﺮﻭﺯ ...

(تک پارتی)رمان فیک نامجون | فانتزی | «ماه پشت پنجره»هیچ‌کس ب...

پارت ۵۲ رومان _ سناریو _ پارت

اربعین که می‌آید، انگار تمامِ زمین و زمان در یک بغضِ طولانی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط