"صدای بی اجازه"

"صدای بی اجازه"


قسمت نهم – سقوط

حس خیسی رو روی سرم کشیدم. یه قطره، دو قطره... بعدش دیگه نفهمیدم بارونه یا خون.

چشام آروم آروم تار شد. انگار دنیا داشت ازم فاصله می‌گرفت.

تنها چیزی که دیدم، شش یا شاید هفت نفر بودن. نمی‌دونم دقیقاً چند نفر بودن، فقط دیدم بالای سرم وایسادن، دستپاچه، داشتن با گوشی تماس می‌گرفتن.

داشتن به آمبولانس زنگ می‌زدن.

اا راستی نگفتم... کلاهم از سرم دراومده بود. همون کلاه گربه‌ای که همیشه حس قدرت بهم می‌داد.

برا همین اینجوری شد.

و من؟ بیهوش شدم.

همه‌چی رفت توی سکوت. فقط یه صدای دور، یه نور قرمز چشمک‌زن، و یه حس سردی که داشت توی تنم می‌دوید...
دیدگاه ها (۱)

"صدای بی اجازه" قسمت دهم– ویو گهناچشامو باز کردم. نور سفید س...

"صدای بی اجازه" قسمت هشتم – ویو گهناحساب کردم، ولی وایسا ببی...

"صدای بی اجازه" قسمت هفتم – ویو گهنانشسته بودم رو زمین، گوشی...

همخونه اجباری... پارت 123"ویو پارک دوین"نتونستم طاقت بیارم.آ...

ات با وحشت برگشت... اما...هیچ‌کس پشت سرش نبود.ات: «ه... هه؟!...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط