تابع قوانین جمهوری اسلامی
تابع قوانین جمهوری اسلامی
بلاخره هیون اومد شرکت و با عصبانیت رفتم پیشش و مشتی روی صورتش خالی کردم و یقشو گرفتم
&مگه نگفتم روی یونا حساسم ها؟ نگفتم دست رو خواهرم بلند کنی رفاقتمونو از یاد میبرم ها ؟ چطور تونستی یونای مظلممو کتک بزنی ها؟
_فلیکس ، بزار میریم عمارت حرف میزنیم توی شرکتیم الان...
© فلیکس ، هیون راست میگه ، بزار میرید توی خونه حرف میزنید....
با کلافگی دستمو از یقش برداشتم و رفتم توی اتاقم.....
ويو يونا
کلاسا تموم شدن و اومدم بیرون که ماشین هيونجين جلوم متوقف شد
_مگه نگفتم بهم زنگ بزن؟ بیا سوار شو بریم خونه داداشت منتظره
+ واقعاً ؟
_ اره ، وای وقتی رفت حسابتو میرسم، مگه بهت نگفتم چیزی که بین منو تو هست رو به هیچکس نمیگی ها ؟ چطور جرأت کردی به فلیکس بگی ؟
+چیه، گرفت زدت به غرورت برخورد ؟ میخواستم حالتو جا بیارم هوانگ هیونجین الانم میرسیم خونه و سیر تا پیاز بلاهایی که سرم آوردی رو بهش میگم تا طلاقمو ازت...
با سیلی که توی صورتم خورد حرفم نصفه موند
_ گفتم اسم طلاقم نیار یونا ، امشب طوری ادبت کنم که زبونتو ندی بیرون
هردو ساکت شدیم و به مسیر ادامه دادیم ، به خونه که رسیدیم دوییدم بغل فلیکس و هیونم داخل خونه شد
& یونا ، ببینم صورتتو
رد سیلی هیونجین هنوز روی صورتم مونده بود ، وقتی ردشو دید عصبی به سمت هیون رفت و مشتی توی دهنش زد و میخ میخواست بیشتر بزنتش که خانوم بزرگ جلوشو گرفت
✓ توروخدا ولش کن مادر...
& خانوم بزرگ این بود قولی که به من دادی ؟ گذاشتی جلوی روت خواهرمو به این روز دربیاره ؟
+ داداش خانوم بزرگ مقصر نیست ، مگه یه حیوون وحشی رو کسی میتونه رام کنه ؟
_ تو خفه یونا که فعلا باهات کار دارم...
& کیو تهدید میکنی هیون ؟
_ لیکس ، منو خواهرت الان زن و شوهریم ، و من حق دارم به عنوان شوهرش قانون خونمو بهش یاد بدم ، تازه دعوا بین زن و شوهر چیز خیلی عادی هست
& هیون ، یعنی یه بار دیگه دیدم دست روش بلند کردی میام میبرمش فهمیدی ؟
_ باشه فلیکس، باشه رفیق
فلیکس میخواست بره که دوییدم سمتش و دستاشو گرفت
+داداش...میخوای بری ؟
& اره عزیزم ، باید برم ، اما اگه دوباره روت دست بلند کرد بهم بگو ، باشه داداشی؟
+باشه...
& خداحافظ خوشگلم....
از فلیکس خداحافظی کردم و ردش کردم تا بره ، و وقتی برگشتم هیون نبودش
✓ اومدی مادر، شوهرت رفت بخوابه....
+ باشه مامان جان ، منم میرم یکم استراحت کنم ، بعدن میان
باشه ای گفت و منم رفتم توی اتاق و با هیون که ساعدشو روی پیشونیش گذاشته و روی تخت بخواب رفته مواجه شدم. میخواستم بخوابم اما از یه طرف ، دلمم نمیخواست پیشش باشم ، پس کتابامو برداشتم و گوشه ای از اتاق نشستم و شروع به درست خوندن کردم ، بعد از چند دقیقه خانوم بزرگ اومد داخل....
بلاخره هیون اومد شرکت و با عصبانیت رفتم پیشش و مشتی روی صورتش خالی کردم و یقشو گرفتم
&مگه نگفتم روی یونا حساسم ها؟ نگفتم دست رو خواهرم بلند کنی رفاقتمونو از یاد میبرم ها ؟ چطور تونستی یونای مظلممو کتک بزنی ها؟
_فلیکس ، بزار میریم عمارت حرف میزنیم توی شرکتیم الان...
© فلیکس ، هیون راست میگه ، بزار میرید توی خونه حرف میزنید....
با کلافگی دستمو از یقش برداشتم و رفتم توی اتاقم.....
ويو يونا
کلاسا تموم شدن و اومدم بیرون که ماشین هيونجين جلوم متوقف شد
_مگه نگفتم بهم زنگ بزن؟ بیا سوار شو بریم خونه داداشت منتظره
+ واقعاً ؟
_ اره ، وای وقتی رفت حسابتو میرسم، مگه بهت نگفتم چیزی که بین منو تو هست رو به هیچکس نمیگی ها ؟ چطور جرأت کردی به فلیکس بگی ؟
+چیه، گرفت زدت به غرورت برخورد ؟ میخواستم حالتو جا بیارم هوانگ هیونجین الانم میرسیم خونه و سیر تا پیاز بلاهایی که سرم آوردی رو بهش میگم تا طلاقمو ازت...
با سیلی که توی صورتم خورد حرفم نصفه موند
_ گفتم اسم طلاقم نیار یونا ، امشب طوری ادبت کنم که زبونتو ندی بیرون
هردو ساکت شدیم و به مسیر ادامه دادیم ، به خونه که رسیدیم دوییدم بغل فلیکس و هیونم داخل خونه شد
& یونا ، ببینم صورتتو
رد سیلی هیونجین هنوز روی صورتم مونده بود ، وقتی ردشو دید عصبی به سمت هیون رفت و مشتی توی دهنش زد و میخ میخواست بیشتر بزنتش که خانوم بزرگ جلوشو گرفت
✓ توروخدا ولش کن مادر...
& خانوم بزرگ این بود قولی که به من دادی ؟ گذاشتی جلوی روت خواهرمو به این روز دربیاره ؟
+ داداش خانوم بزرگ مقصر نیست ، مگه یه حیوون وحشی رو کسی میتونه رام کنه ؟
_ تو خفه یونا که فعلا باهات کار دارم...
& کیو تهدید میکنی هیون ؟
_ لیکس ، منو خواهرت الان زن و شوهریم ، و من حق دارم به عنوان شوهرش قانون خونمو بهش یاد بدم ، تازه دعوا بین زن و شوهر چیز خیلی عادی هست
& هیون ، یعنی یه بار دیگه دیدم دست روش بلند کردی میام میبرمش فهمیدی ؟
_ باشه فلیکس، باشه رفیق
فلیکس میخواست بره که دوییدم سمتش و دستاشو گرفت
+داداش...میخوای بری ؟
& اره عزیزم ، باید برم ، اما اگه دوباره روت دست بلند کرد بهم بگو ، باشه داداشی؟
+باشه...
& خداحافظ خوشگلم....
از فلیکس خداحافظی کردم و ردش کردم تا بره ، و وقتی برگشتم هیون نبودش
✓ اومدی مادر، شوهرت رفت بخوابه....
+ باشه مامان جان ، منم میرم یکم استراحت کنم ، بعدن میان
باشه ای گفت و منم رفتم توی اتاق و با هیون که ساعدشو روی پیشونیش گذاشته و روی تخت بخواب رفته مواجه شدم. میخواستم بخوابم اما از یه طرف ، دلمم نمیخواست پیشش باشم ، پس کتابامو برداشتم و گوشه ای از اتاق نشستم و شروع به درست خوندن کردم ، بعد از چند دقیقه خانوم بزرگ اومد داخل....
- ۱۱.۶k
- ۰۶ آبان ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط