بعد از سال ها در حال پارت گذاری جدید .
بعد از سال ها در حال پارت گذاری جدید .
هم اتاقی قدیمی-پارت-۹
بهبه به این کامنتا بهبه به این لایکا
هیچ کس برنده نشد …البته یه بنده خدایی ایده داد و برنده ایشون « u.m.a@ »
درخواستی بده لطفاً خانمگل .
بریم اصل داستان:
لحظه ای باکوگو درون ذهنش گفت:«دهنتو سرویس من همین امروز برگشتم…»
ایزاوا صدایش را بالا تر برد و گفت:« اول از همه میریم تو زمین تمرین اینجا جاش نیست دوم اینکه به ترتیب لیست شروع میکنید . »
همه به صف به سمت زمین تمرین راهی شدند . در راه باکوگو به اطراف نگاه میکرد و با صدایی نسبتاً ارام گفت:« اینجا چقد تغییر کرده…»
ایزوکو بدون هیچ حسی جواب داد:«اره…یه چن وقت بعد که رفتی یه جاهایی رو باز سازی کردن …»
باکوگو نگاهش را از ایزوکو گرفت و به نشانه ی تایید سرش را تکان داد .
دیگر ان فضا ی یوای برایش اشنا نبود ، او مثل کودکی تازه وارد در کلاس اول بود که دوستی سرد برای خود پیدا کرده بود .
به زمین تمرین رسیدند . کمی تغییر پیدا کرده بود و البته بروز تر شده بود .
ایزاوا در حالی که به دانش اموز ها نگاه میکرد با صدایی رسا گفت:«خب اول میخوایم ببینیم که چقدر دووم میارید …بعد به گروهک های دوتایی تقسیم میشید .»
لبی تر کرد و ادامه داد:« ۱۰ نفر بیان جلو !»
ادم فروشانی از میان جمعیت دوستانشان را به برون هل دادند ،انها کسانی بودند که فقط به فکر اسودگی خود بودند .
ایزوکو که این صحنه را تماشا کرده بود نگاهش را برداشت و نفسی عمیق کشید . باکوگو نگاهی به صورت عصبی ایزوکو انداخت ؛ گویی افکار ایزوکو را خوانده بود . ایزوکو سرش را برگرداند و به باکوگو خیره شد . ان حرکت ماننده شوکی برای باکوگو بود ؛ با سرعت تمام نگاهش را دزدید ، از ان نگاه ها که« نه من تورو نگاه نمیکردم » بود .
حال ده نفر به جلو رانده و انتخاب شده بودند . ایزوکو همانطور که نگاهش را در زمین تمرین میچرخاند ، روی یک چیزی ثابت ماند
ایزاوا صدایش را کمی بالاتر اورد و گفت:«به لیست میخونم…@@@@@@ ته کوانگ…»
ته کوانگ به جلو رفت و جلوی او ایستاد .
ایزاوا روبه او گفت:« وقتی که **** میشه چه کاری رو اولویت باید قرار داد ؟ »
ته کوانگ کمی فکر کرد و چندی بعد سرش را پایین انداخت سپس با صدایی ارام گفت:« نمیدونم»
× «میدونی فن °° رو چطور و در چه مواقعی استفاده میکنن؟ »
# « میدونم چطور اجرا میشه ولی…نمیدونم چه مواقع »
ایزاوا کلافه در لیستش چیزی نوشت و پاسخ داد :« مرخصی »
× « ایزوکو مدریا »
ایزوکو جلو رفت و جای ته کوانگ وایساد .
× «برای احیاء همکار خود چه کار هایی ضرورت داره؟ »
-اول باید جراحت و مقدار مسدومیت رو در نظر بگیریم . برای مثال برای برای زخم های عمیق باید اول جلوی خون ریزی رو بگیریم .
ولی برای ضربات سر و یا به سینه و قسمت ها حساس ، باید همکار رو هوشیار نگه داریم . و اگر هوشیاری و علائم حیات پایین بود به اون شک بدیم.»
پس از ان نوبت کاتسوکی بود . ان هم هماندد ایزوکو همه سوالات را درست پاسخ داد .
+«میتونم برم؟»
׫مرخصی»
کاتسوکی کنار ایزوکو رفت و در انتظار برای تمام شدن افراد ایستاد . او به قدری نزدیک ایزوکو بود که مدریا میتوانست به وضوح گرمای بدن اورا حس کند . ایا این حرکت اتفاقی بوده یا …عمد .
یاه یاه یاه عمدی بوده
بچه ها طاقت بیارید داره تابستون میشه و احتمالاً پارت گذاری هم منظم بشه (ذوق کنید )
لایک و کامنت فراموش نشه بای🎀💋
هم اتاقی قدیمی-پارت-۹
بهبه به این کامنتا بهبه به این لایکا
هیچ کس برنده نشد …البته یه بنده خدایی ایده داد و برنده ایشون « u.m.a@ »
درخواستی بده لطفاً خانمگل .
بریم اصل داستان:
لحظه ای باکوگو درون ذهنش گفت:«دهنتو سرویس من همین امروز برگشتم…»
ایزاوا صدایش را بالا تر برد و گفت:« اول از همه میریم تو زمین تمرین اینجا جاش نیست دوم اینکه به ترتیب لیست شروع میکنید . »
همه به صف به سمت زمین تمرین راهی شدند . در راه باکوگو به اطراف نگاه میکرد و با صدایی نسبتاً ارام گفت:« اینجا چقد تغییر کرده…»
ایزوکو بدون هیچ حسی جواب داد:«اره…یه چن وقت بعد که رفتی یه جاهایی رو باز سازی کردن …»
باکوگو نگاهش را از ایزوکو گرفت و به نشانه ی تایید سرش را تکان داد .
دیگر ان فضا ی یوای برایش اشنا نبود ، او مثل کودکی تازه وارد در کلاس اول بود که دوستی سرد برای خود پیدا کرده بود .
به زمین تمرین رسیدند . کمی تغییر پیدا کرده بود و البته بروز تر شده بود .
ایزاوا در حالی که به دانش اموز ها نگاه میکرد با صدایی رسا گفت:«خب اول میخوایم ببینیم که چقدر دووم میارید …بعد به گروهک های دوتایی تقسیم میشید .»
لبی تر کرد و ادامه داد:« ۱۰ نفر بیان جلو !»
ادم فروشانی از میان جمعیت دوستانشان را به برون هل دادند ،انها کسانی بودند که فقط به فکر اسودگی خود بودند .
ایزوکو که این صحنه را تماشا کرده بود نگاهش را برداشت و نفسی عمیق کشید . باکوگو نگاهی به صورت عصبی ایزوکو انداخت ؛ گویی افکار ایزوکو را خوانده بود . ایزوکو سرش را برگرداند و به باکوگو خیره شد . ان حرکت ماننده شوکی برای باکوگو بود ؛ با سرعت تمام نگاهش را دزدید ، از ان نگاه ها که« نه من تورو نگاه نمیکردم » بود .
حال ده نفر به جلو رانده و انتخاب شده بودند . ایزوکو همانطور که نگاهش را در زمین تمرین میچرخاند ، روی یک چیزی ثابت ماند
ایزاوا صدایش را کمی بالاتر اورد و گفت:«به لیست میخونم…@@@@@@ ته کوانگ…»
ته کوانگ به جلو رفت و جلوی او ایستاد .
ایزاوا روبه او گفت:« وقتی که **** میشه چه کاری رو اولویت باید قرار داد ؟ »
ته کوانگ کمی فکر کرد و چندی بعد سرش را پایین انداخت سپس با صدایی ارام گفت:« نمیدونم»
× «میدونی فن °° رو چطور و در چه مواقعی استفاده میکنن؟ »
# « میدونم چطور اجرا میشه ولی…نمیدونم چه مواقع »
ایزاوا کلافه در لیستش چیزی نوشت و پاسخ داد :« مرخصی »
× « ایزوکو مدریا »
ایزوکو جلو رفت و جای ته کوانگ وایساد .
× «برای احیاء همکار خود چه کار هایی ضرورت داره؟ »
-اول باید جراحت و مقدار مسدومیت رو در نظر بگیریم . برای مثال برای برای زخم های عمیق باید اول جلوی خون ریزی رو بگیریم .
ولی برای ضربات سر و یا به سینه و قسمت ها حساس ، باید همکار رو هوشیار نگه داریم . و اگر هوشیاری و علائم حیات پایین بود به اون شک بدیم.»
پس از ان نوبت کاتسوکی بود . ان هم هماندد ایزوکو همه سوالات را درست پاسخ داد .
+«میتونم برم؟»
׫مرخصی»
کاتسوکی کنار ایزوکو رفت و در انتظار برای تمام شدن افراد ایستاد . او به قدری نزدیک ایزوکو بود که مدریا میتوانست به وضوح گرمای بدن اورا حس کند . ایا این حرکت اتفاقی بوده یا …عمد .
یاه یاه یاه عمدی بوده
بچه ها طاقت بیارید داره تابستون میشه و احتمالاً پارت گذاری هم منظم بشه (ذوق کنید )
لایک و کامنت فراموش نشه بای🎀💋
- ۱۳۵
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط