درخواستی

درخواستی
Part3

با نوری که به چشمام میخورد از خواب پاشدم
رفتم سمت دستشویی که چشمم خورد به آینه یا خدا چرا قیافه م اینجوریهه

سریع صورتم شستم کارام انجام دادم یه لباس راحتی هم پوشیدم

از اتاقم اومدم بیرون به سمت پایین رفتم

از آشپزخونه بوی خوبی میومد رفتم سمت آشپزخونه که با یونگی مواجه شدم بالا تنه هیچی تنش نبود و داشت آشپزی میکرد

همینطوری بهش خیره بودم که با صداش به خودم اومدم

-به چی خیره شدی؟

+ها چی کی من؟ نه بابا فقط تعجب کردم تو داری آشپزی می‌کنی

-منو دست کم گرفتی برو بشین الان حاضره

+باشه

رفتم نشستم بعد چند دقیقه یونگی هم اومد غذاها رو گذاشت روی میز

شروع کردیم به خوردن

+وای دست پختت خیلی خوبه

تک خنده‌ای کرد به صبحونه خوردن ادامه دادیم

بعد تموم شدن بهش گفتم که من ظرفارو جمع میکنم و می‌شورم برای تشکر

بعد تموم شدن ظرفا رفتم نشستم که یونگی هم اومد نشست

+میگم یونگی؟

-هوم؟

+اگه مامان بابام و مامان بابای تو از این موضوع چیزی بفهمن چیکار کنیم؟

-چیزی نمیشه اونا که به خواسته شون رسیدن پس مشکلی پیش نمیاد

خیالم راحت شد و به تلویزیون روبه‌روم خیره شدم




#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts
دیدگاه ها (۲)

درخواستی Part4یک ماه از ازدواجمون گذشته بود و همه چی عادی بو...

فالوشه🎀 @blueberry_leo

درخواستی Part2به خونه ش رسیدیم ولی خونه نبود که قصر بود سعی ...

(Start again)Part:1بلاخره برگشتم بعد 5 سال حس عجیبی داشتم......

آیا هر عشقی از نفرت شروع می شود?

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط