اتبامن حرف نزنید

ات:بامن حرف نزنید
بلند شدم ظرف غذامون گذاشتم تو سینک و بدون حرفی رفتم تو اتاق خواب
ویو کوک:
بعد اینکه هردوشون غذا خوردن و دستاشونو شستن
سه تایی رفتیم بالا اونا رفتن تو اتاقشون منم آروم رفتم دم اتاق درو باز کردم .
دیدم ات نشسته و به دیوار زد زده
به صدای من نگاهشو از دیوار دزدید و روی تخت تکون خورد و خوابید آروم رفتم رو تخت خوابیدم دستامو دور کمرش حلقه کردم که منو پس زد دوباره این کارو کردم دوباره پسم زد هیچی نگفتم و پشتمو بهش کردمو خوابیدم .
ویو فردا صبح کوک
از خواب بیدار شدم دیدم ات نیست احتملا داره صبحونه درست می‌کنه رفتم دستشویی کارای لازمو انجام دادم رفتم اتاق بچه ها که یوری و بیدار کنم که دیدم بچه هام نیستن یکم عجیب بود رفتم پایین دیدم رو میز صبحونه بود و یه برگه.
برگه رو باز کردم توش نوشته بود
سلام کوک .
امیدوارم حالت خوب باشه
دارم میرم امیدوارم برگه طلاقم برات میفرستم .رفتارت با بچه هات درست نبود .تو توی این سن کم باعث شده بودی
یونا حس کنه که کافی نیس و آرزو کنه پسر باشه کاری کردی که یوری دیگ خواهرش براش مهم نیست و خودشو الویت میبینه من خیلی منتظر میدونم منتظر موندم تا درک کنی دختر تو اما خوب شاید قابلیت درک کردن این موضوع رو نداشتی من دوست دارم و خواهم داشت مراقب خودت باش غذا بخور خوب بخواب .احتمالا وقتی تو بیدار شی طلاق نامه هم بیارن امیدوارم سرشار از انرژی باشی .

دوستدار تو ات
دیدگاه ها (۱۰)

ویو اد:کوک بعد اون مدت تبدیل به یک روانی و تنها ترین آدم جها...

فردا براتون یه چند پارتی رو میزارم از کی حدس بزنید😂

ویو اتسلام من ات هستم۲۷سالمع.دوتا بچه دارم یه همسر خوشگل.دار...

گایز اوضام خوب نی ۵روز میخوام براتون فیکشو می‌نویسم که قراره...

"سرنوشت "p,36...۱۰ مین بعد ....ا/ت : بریم تو ؟ سرده....کوک :...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط