نمی دانم این دل چه می خواهد ،

نمی دانم این دل چه می خواهد ،
بهانه می گیرد...
با اینکه در آنجا جا داری ،
با اینکه هستی و با او مانده ای ،
باز هم دلشوره می گیرد...
نمی دانم چرا آرام نمی شود ،
تردید دارد...
با اینکه جز تو هوایی به سرش نیست ،
از یادت غافل نیست ،
باز هم سراغت را می گیرد....
نمی دانی حال نیز به خاطر تو هوای باران کرده ،
و چشمانم را وادار به باریدن می کند....
نمی دانی گاهی اینقدر دیوانه می شود ،
که به خاطر تو دست به هر کاری می زند....
نمی دانی آنقدر دوستت دارد که هر لحظه منتظر است ،
منتظر دیدنت ،
گرفتن دستانت ،
در آغوش کشیدنت.....
نمی دانی ،
نمی دانی......
حال کجایی در این هیاهو ،
بیا شادش کن...
این دل که اینگونه بیقرار نبود ،
به تو محتاج است ،
بیا آرامش کن....
دیدگاه ها (۸)

این روزها............................... عجیب...............

در میان گریه هایم, همچو یک شمع مذابم.... در میان آرزوها, ...

انقدر راه رفتم کفاشا میشناسنم.... هرجا میرم سربازا ایستگاه ز...

هستم, مثل شیکر تو قندم.... بی نظیر , عین جیگر تو دربند........

سلام ema عزیز گاهی پیش می آید که دلت یک اتفاق خوب می خواهد.ا...

با همه ی بی سر و سامانی امباز به دنبالِ #پریشانی امطاقتِ فرس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط