عشق و نفرت ...
عشق و نفرت Part 1
ویو آت :
ساعت 5 صبح با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم با فکر و استرس روز اول مدرسه جدید سرم درد گرفته بود سعی کردم بهش کمتر فکر کنم و به دست شویی رفتم و کار های لازم رو انجام دادم بعد یه دوش 20 مینی گرفتم موهامو خشک کردم و یکم بهشون حالت دادم و باز گذاشتم و یه آرایش ملایم کردم و یونی فرم مدرسه رو پوشیدم کیفم رو برداشتم و رفتم پایین برای صبحانه...
مادر آت : صبح بخیر دخترم
آت : صبح بخیر، میگم مامان بابا و تهیونگ کجا هستن؟
م.ا : امروز سرشون خیلی شلوغه
خیلی با عجله رفتن سمت باند..
آت : اهوم،خب پس امروز تنها میرم مدرسه
م.ا : صبحونه تو بخور و عجله کن دیرت نشه دخترم
آت : ممنون مامان
بعد از صبحونه از مامانم خداحافظی کردم و به سمت مدرسه راه افتادم
کل راه رو با فکر کردن به مدرسه و همکلاسی های جدید فکر میکردم استرس داشتم تهیونگ هم نبودش رفته بود تو کار های باند به بابا کمک کنه بالاخره رسیدم به مدرسه راه طولانی نبود پس با ماشین نرفتم وارد مدرسه که شدم نگاه های سنگینی رو خودم احساس میکردم و صدای پچ پچ بچه های دیگه خیلی رو مخم بود بعد رفتم سمت دفتر مدیر و خودم رو معرفی کردم
آت : سلام من کیم آت هستم
مدیر : سلام خانم کیم به فرمایید
آت : میشه بگید من باید به کدوم کلاس برم
مدیر : بله حتماً
و مدیر آت رو به سمت کلاسش برد
وارد کلاس که شدن همه بچه ها ساکت شدن
مدیر : بچه ایشون خانم کیم آت هستن و تازه به این مدرسه اومدن
آت : سلام
همه : سلام
معلم : آت میتونی صندلی کناری مین یونگی بشینی
تا معلم این حرف رو زد بچه شروع کردن پچ پچ
÷ یونگی خیلی قلدره واسه همین هیچکی کنارش نمی شینه..
× بدبخت دختره گناه داره..
+ دلم براش سوخت..
رفتم رو میزم نشستم
معلم : خب بچه ها کتاب هاتون رو باز کنید
و بعد از کلی درس نوشتم
و داشتم با گوشیم به تهیونگ پیام میدادم که ببینم عوضا شون چطوره
که اون پسر کناریم کتابش رو سمتم پرت کرد و..
یونگی : هرچی نوشتی رو برام بنویس
آت : چی مگه من نوکرتم خودت بنویس
یونگی : چی گفتی الان ها
آت : همون که شنیدی
معلم : اتفاقی افتاده خانم کیم
آت : بله آقا یونگی کتابش رو سمتم پرت کرد و گفت براش همه درس ها رو بنویسم
معلم : آقای مین شما ۱۰ نمره از نمرات تون رو کم میکنم
یونگی : اما آقا..
معلم : همین که گفتم ( جدی )
ویو یونگی:
اه دختر رومخه فکر کرده کیه هه دارم براش.
( زنگ تفریح )
داشتم به تهیونگ زنگ میزدم که ببینم چرا انقدر مهم بوده که نیومده مدرسه
(مکالمه آت با تهیونگ)
آت: سلام تهیونگ خوبی
ته: سلام خوبم کاری داشتی
آت: چرا نیومدی مدرسه ؟
ته: امروز اصلحه های باند رو باید تحویل میگرفتیم چرا ؟
آت : همین جوری کلی درس دادیم رفتی خونه باید کلی درس بنویسی داداش
ته : نهههه
آت: خب کاری نداری بای
ته : بای
ویو یونگی :
به حرف هاشون گوش دادم یعنی آت دختر کیم و خواهر تهیونگه خواهر دشمن خونیم پس باید حسابی تلافی کنم سرش...
ادامه دارد...
دوست دارید ادامه رو بزارم ؟..
ویو آت :
ساعت 5 صبح با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم با فکر و استرس روز اول مدرسه جدید سرم درد گرفته بود سعی کردم بهش کمتر فکر کنم و به دست شویی رفتم و کار های لازم رو انجام دادم بعد یه دوش 20 مینی گرفتم موهامو خشک کردم و یکم بهشون حالت دادم و باز گذاشتم و یه آرایش ملایم کردم و یونی فرم مدرسه رو پوشیدم کیفم رو برداشتم و رفتم پایین برای صبحانه...
مادر آت : صبح بخیر دخترم
آت : صبح بخیر، میگم مامان بابا و تهیونگ کجا هستن؟
م.ا : امروز سرشون خیلی شلوغه
خیلی با عجله رفتن سمت باند..
آت : اهوم،خب پس امروز تنها میرم مدرسه
م.ا : صبحونه تو بخور و عجله کن دیرت نشه دخترم
آت : ممنون مامان
بعد از صبحونه از مامانم خداحافظی کردم و به سمت مدرسه راه افتادم
کل راه رو با فکر کردن به مدرسه و همکلاسی های جدید فکر میکردم استرس داشتم تهیونگ هم نبودش رفته بود تو کار های باند به بابا کمک کنه بالاخره رسیدم به مدرسه راه طولانی نبود پس با ماشین نرفتم وارد مدرسه که شدم نگاه های سنگینی رو خودم احساس میکردم و صدای پچ پچ بچه های دیگه خیلی رو مخم بود بعد رفتم سمت دفتر مدیر و خودم رو معرفی کردم
آت : سلام من کیم آت هستم
مدیر : سلام خانم کیم به فرمایید
آت : میشه بگید من باید به کدوم کلاس برم
مدیر : بله حتماً
و مدیر آت رو به سمت کلاسش برد
وارد کلاس که شدن همه بچه ها ساکت شدن
مدیر : بچه ایشون خانم کیم آت هستن و تازه به این مدرسه اومدن
آت : سلام
همه : سلام
معلم : آت میتونی صندلی کناری مین یونگی بشینی
تا معلم این حرف رو زد بچه شروع کردن پچ پچ
÷ یونگی خیلی قلدره واسه همین هیچکی کنارش نمی شینه..
× بدبخت دختره گناه داره..
+ دلم براش سوخت..
رفتم رو میزم نشستم
معلم : خب بچه ها کتاب هاتون رو باز کنید
و بعد از کلی درس نوشتم
و داشتم با گوشیم به تهیونگ پیام میدادم که ببینم عوضا شون چطوره
که اون پسر کناریم کتابش رو سمتم پرت کرد و..
یونگی : هرچی نوشتی رو برام بنویس
آت : چی مگه من نوکرتم خودت بنویس
یونگی : چی گفتی الان ها
آت : همون که شنیدی
معلم : اتفاقی افتاده خانم کیم
آت : بله آقا یونگی کتابش رو سمتم پرت کرد و گفت براش همه درس ها رو بنویسم
معلم : آقای مین شما ۱۰ نمره از نمرات تون رو کم میکنم
یونگی : اما آقا..
معلم : همین که گفتم ( جدی )
ویو یونگی:
اه دختر رومخه فکر کرده کیه هه دارم براش.
( زنگ تفریح )
داشتم به تهیونگ زنگ میزدم که ببینم چرا انقدر مهم بوده که نیومده مدرسه
(مکالمه آت با تهیونگ)
آت: سلام تهیونگ خوبی
ته: سلام خوبم کاری داشتی
آت: چرا نیومدی مدرسه ؟
ته: امروز اصلحه های باند رو باید تحویل میگرفتیم چرا ؟
آت : همین جوری کلی درس دادیم رفتی خونه باید کلی درس بنویسی داداش
ته : نهههه
آت: خب کاری نداری بای
ته : بای
ویو یونگی :
به حرف هاشون گوش دادم یعنی آت دختر کیم و خواهر تهیونگه خواهر دشمن خونیم پس باید حسابی تلافی کنم سرش...
ادامه دارد...
دوست دارید ادامه رو بزارم ؟..
- ۵۱۲
- ۱۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط