چشمهای تو

چشمهای تو
شراره ی آتشی ست بر برهوت وجودم
نگاه تو
غزلی ست
که از چشم تو تا احساس من جاریست
چگونه می شود از مرز چشمانت گذشت
و دل نبست؟!
قلب تو
چشمه ی زلال پاکی و مهربانی ست
در کویر روح و جان تشنه ام
چگونه می توان از کنار چشمه سار دلت گذشت
و لبی تر نکرد؟!
دستهای تو
مرهمی ست بر زخمهای خاکستری ام
چگونه می توان دستانت را گرفت
و عاشق نشد؟!
تن تو
فلسفه ی آفتاب است ، عطش مرداد
چگونه می شود تو را در آغوش گرفت
و نفس کشید؟!
دیدگاه ها (۱)

پشت خرمن هایِ گندم، لایِ بازوهایِ بیدآفتابِ زرد، کم کم رو نه...

تو را از بین صدها گل جدا کردم تو سینه جشن عشقت رو به پا کردم...

اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من دل من داند و من دانم و دل ...

دیدن شیرین رخی در راه می چسبد عجیب...لب نهادن بر لبی گمراه م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط