چشمهای تو
چشمهای تو
شراره ی آتشی ست بر برهوت وجودم
نگاه تو
غزلی ست
که از چشم تو تا احساس من جاریست
چگونه می شود از مرز چشمانت گذشت
و دل نبست؟!
قلب تو
چشمه ی زلال پاکی و مهربانی ست
در کویر روح و جان تشنه ام
چگونه می توان از کنار چشمه سار دلت گذشت
و لبی تر نکرد؟!
دستهای تو
مرهمی ست بر زخمهای خاکستری ام
چگونه می توان دستانت را گرفت
و عاشق نشد؟!
تن تو
فلسفه ی آفتاب است ، عطش مرداد
چگونه می شود تو را در آغوش گرفت
و نفس کشید؟!
شراره ی آتشی ست بر برهوت وجودم
نگاه تو
غزلی ست
که از چشم تو تا احساس من جاریست
چگونه می شود از مرز چشمانت گذشت
و دل نبست؟!
قلب تو
چشمه ی زلال پاکی و مهربانی ست
در کویر روح و جان تشنه ام
چگونه می توان از کنار چشمه سار دلت گذشت
و لبی تر نکرد؟!
دستهای تو
مرهمی ست بر زخمهای خاکستری ام
چگونه می توان دستانت را گرفت
و عاشق نشد؟!
تن تو
فلسفه ی آفتاب است ، عطش مرداد
چگونه می شود تو را در آغوش گرفت
و نفس کشید؟!
- ۱.۴k
- ۱۰ مرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط