حکایت ...

حکایت ...
دو امیر زاده در مصر بودند .یکی علم اموخت ودیگری مال اندوخت .
عاقبه الامر ان یکی علامه عصر گشت واین یکی عزیز مصر شد .
پس این توانگر به چشم حقارت در فقیه نظر کردی وگفتی :من به سلطنت رسیدم وتو همچنان در مسکنت بماندی .
گفت ای برادر شکر نعمت باری عز اسمه هم همچنان افزونتر است بر من که میراث پیغمبران یافتم یعنی علم را وترا میراث فرعون وهامان رسید
یعنی ملک مصر .......
من ان مورم که در پایم بمالند
نه زنبورم که از نیشم بنالند
کجا خود شکر این نعمت گزارم
که زورم مردم ازاری ندارم .
گلستان .
دیدگاه ها (۱)

الصلوه ...چون بنده خدای خویش خواند باید که به جز خدا نداند .

من با تو سخن می‌گویم ...نامت را به من بگودستت را به من بدهحر...

یک حس خوب . داشتن تو .

,for you sun

گلگشت

♨️تسلط روسیه بر دو شهرک دیگر در جنگ اوکراین🔹به گفته وزارت دف...

♨️سید محمود نبویان در اعتراض به زندانی شدن رسایی نوشت:🔹 مذاک...

«فریادِ بهرامِ محمدی بر خاکریزِ هویّت: تقابلِ بمبِ بیگانه و ...

«فریادِ بهرامِ محمدی بر خاکریزِ هویّت: تقابلِ بمبِ بیگانه و ...

روز آتش نشان بهانه‌ای اسـت. برای تجلیل از آنانی کـه در بینِ ...

«فریادِ بهرامِ محمدی بر خاکریزِ هویّت: تقابلِ بمبِ بیگانه و ...

«فریادِ بهرامِ محمدی بر خاکریزِ هویّت: تقابلِ بمبِ بیگانه و ...

♨️نامه سپاه به مردم آمریکا: حساب خودتان را از اشغالگران فلسط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط