My lovely idol
✿My lovely idol✿ 2
✯part:³⁸
هیونا: علیک سلام صبحت بخیر
جونگکوک: سلام (خوابالو)
جونگکوک سمت هیونا اومد و از پشت بغلش کرد
جونگکوک: نمیدونی چه لذتی داره که وقتی از خواب بیدار میشی خونه بوی قهوه تازه و گل میده
هیونا لبخند زد و شربت عسل رو دست جونگکوک داد
هیونا: بخور سر دردت رو کم تر میکنه
جونگکوک سر میز نشست و شربت عسل رو کم کم میخورد
جونگکوک: ممنون
هیونا میز رو میچید نگاهی به مو های بهم ریخته جونگکوک کرد و با لبخند بوسه ای روی مو هاش گذاشت
هیونا: کیوت
هیونا سر میز نشست جونگکوک نگاهش کرد
جونگکوک: اول اینکه من کیوت نیستم
هیونا: درسته درسته
جونگکوک: دوم اینکه من نمیدونم تو چطور میتونی صبح به این زودی اینجوری مرتب باشی
هیونا خندید و چشمکی به جونگکوک زد
هیونا: یه رازه
جونگکوک خندید و باهم صبحانه میخوردن کل روز کنار هم بودن چون تقریباً کار های جونگکوک تموم شده بود کل روز میخندیدن حرف میزدن بازی میکردن و همه چیز عالی بود.
سر پرست کمپانی به جونگکوک پیام میده و برنامه این ماه رو میفرسته جونگکوک روی مبل نشسته بود و هیونا سرش روی پا های جونگکوک بود .
جونگکوک شروع میکنه به خواندن برنامه
هیونا: چی شده
جونگکوک: هیچی کمپانی دوباره یه برنامه فشرده تنظیم کرده تازه اونم توی دبی
هیونا بلند شد و نشست
جونگکوک: دو روز آینده فقط ۱۰ روز دبی بعد برمیگردیم کره بعد از پنج روز ۱۵ روز وقت داریم آلبوم جدید بدیم بیرون
هیونا: نقدر سرعت لازمه؟
جونگکوک: باید از کمپانی بپرسی
هیونا: باشه پس باید آماده باشید
جونگکوک بعد از دقیقه دوباره اخم کرد
هیونا: چی شده؟
جونگکوک: یعنی چی که نمیزارن تو بیای؟
هیونا: عیبی نداره برید اتفاقا من هم کلی برنامه دارم کلی طراحی مونده روی هم که باید زود تر تموم بشن
دو روز به صورت برق و باد گذشت جونگکوک نمیتونست ۱۰ روز کامل هیونا رو توی این خونه تنها بزاره مخصوصا توی خونه ای که ایوان آدرسش رو میدونه صبح زود بود و جونگکوک داشت ساک لباس های رو جمع میکرد که هیونا اومد روی تخت نشست
هیونا: صبحانه حاضره قرار نیست که با شکم گرسنه بری
جونگکوک: هیونا؟
هیونا: جونم؟
جونگکوک: اینجا تنها نمیترسی؟
هیونا: خب ترس که به کوچولو ولی نگران چیزی نباش
جونگکوک: این مدت میخوای برو پیش مامانت
هیونا: نه ههنا خودش الان یه خانواده داره پسرش فکر کنم الان حدودا ۲۵ سالش باشه دخترم ۵ ساله شده نمیخوام مزاحمش بشم
هیونا بلند شد و رفت پیش جونگکوک دستش رو گرفت
هیونا: بعدشم لازم نیست نگران باشید چیزی شد خودم خبر میدم
جونگکوک: پس قول بده خوب مراقب خودت باشی
هیونا: من بچه که نیستم قول میدم هیچی نمیشه حالا هم بیا بریم صبحانه بخوریم که دیرتر نشه
جونگکوک با اینکه نگران بود ولی کاری از دستش بر نمیومد سعی کرد حواسش رو به آرمی ها بده نشست و مشغول صبحانه خوردن شد
هیونا: جونگکوک؟ تو فکری
جونگکوک: نه نه یه کم استرس دارم
هیونا: چرا؟
(*˘︶˘*).。*♡
خدمت خانومای خوشگل من✨🎀
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #جیهوپ #هیونا #داستان #بهترین #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #بهترین_فالوورای_دنیا #BTS
✯part:³⁸
هیونا: علیک سلام صبحت بخیر
جونگکوک: سلام (خوابالو)
جونگکوک سمت هیونا اومد و از پشت بغلش کرد
جونگکوک: نمیدونی چه لذتی داره که وقتی از خواب بیدار میشی خونه بوی قهوه تازه و گل میده
هیونا لبخند زد و شربت عسل رو دست جونگکوک داد
هیونا: بخور سر دردت رو کم تر میکنه
جونگکوک سر میز نشست و شربت عسل رو کم کم میخورد
جونگکوک: ممنون
هیونا میز رو میچید نگاهی به مو های بهم ریخته جونگکوک کرد و با لبخند بوسه ای روی مو هاش گذاشت
هیونا: کیوت
هیونا سر میز نشست جونگکوک نگاهش کرد
جونگکوک: اول اینکه من کیوت نیستم
هیونا: درسته درسته
جونگکوک: دوم اینکه من نمیدونم تو چطور میتونی صبح به این زودی اینجوری مرتب باشی
هیونا خندید و چشمکی به جونگکوک زد
هیونا: یه رازه
جونگکوک خندید و باهم صبحانه میخوردن کل روز کنار هم بودن چون تقریباً کار های جونگکوک تموم شده بود کل روز میخندیدن حرف میزدن بازی میکردن و همه چیز عالی بود.
سر پرست کمپانی به جونگکوک پیام میده و برنامه این ماه رو میفرسته جونگکوک روی مبل نشسته بود و هیونا سرش روی پا های جونگکوک بود .
جونگکوک شروع میکنه به خواندن برنامه
هیونا: چی شده
جونگکوک: هیچی کمپانی دوباره یه برنامه فشرده تنظیم کرده تازه اونم توی دبی
هیونا بلند شد و نشست
جونگکوک: دو روز آینده فقط ۱۰ روز دبی بعد برمیگردیم کره بعد از پنج روز ۱۵ روز وقت داریم آلبوم جدید بدیم بیرون
هیونا: نقدر سرعت لازمه؟
جونگکوک: باید از کمپانی بپرسی
هیونا: باشه پس باید آماده باشید
جونگکوک بعد از دقیقه دوباره اخم کرد
هیونا: چی شده؟
جونگکوک: یعنی چی که نمیزارن تو بیای؟
هیونا: عیبی نداره برید اتفاقا من هم کلی برنامه دارم کلی طراحی مونده روی هم که باید زود تر تموم بشن
دو روز به صورت برق و باد گذشت جونگکوک نمیتونست ۱۰ روز کامل هیونا رو توی این خونه تنها بزاره مخصوصا توی خونه ای که ایوان آدرسش رو میدونه صبح زود بود و جونگکوک داشت ساک لباس های رو جمع میکرد که هیونا اومد روی تخت نشست
هیونا: صبحانه حاضره قرار نیست که با شکم گرسنه بری
جونگکوک: هیونا؟
هیونا: جونم؟
جونگکوک: اینجا تنها نمیترسی؟
هیونا: خب ترس که به کوچولو ولی نگران چیزی نباش
جونگکوک: این مدت میخوای برو پیش مامانت
هیونا: نه ههنا خودش الان یه خانواده داره پسرش فکر کنم الان حدودا ۲۵ سالش باشه دخترم ۵ ساله شده نمیخوام مزاحمش بشم
هیونا بلند شد و رفت پیش جونگکوک دستش رو گرفت
هیونا: بعدشم لازم نیست نگران باشید چیزی شد خودم خبر میدم
جونگکوک: پس قول بده خوب مراقب خودت باشی
هیونا: من بچه که نیستم قول میدم هیچی نمیشه حالا هم بیا بریم صبحانه بخوریم که دیرتر نشه
جونگکوک با اینکه نگران بود ولی کاری از دستش بر نمیومد سعی کرد حواسش رو به آرمی ها بده نشست و مشغول صبحانه خوردن شد
هیونا: جونگکوک؟ تو فکری
جونگکوک: نه نه یه کم استرس دارم
هیونا: چرا؟
(*˘︶˘*).。*♡
خدمت خانومای خوشگل من✨🎀
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #جیهوپ #هیونا #داستان #بهترین #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #بهترین_فالوورای_دنیا #BTS
- ۱.۱k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط