#نگارا، وقت آن آمد که یکدم ز آن من باشی

#نگارا، وقت آن آمد که یکدم ز آن من باشی
دلم بی‌ #تو به جان آمد، بیا، تا #جان من باشی
دلم آنگاه خوش گردد که تو #دلدار من باشی
مرا جان آن زمان باشد که تو #جانان من باشی

به غم زان شاد می‌گردم که تو #غم_خوار من گردی
از آن با درد می‌سازم که تو درمان من باشی
بسا خون جگر، جانا، که بر خوان غمت خوردم
به بوی آنکه یک باری تو هم #مهمان من باشی

منم دایم تو را خواهان، تو و خواهان خود دایم
مرا آن بخت کی باشد که تو خواهان من باشی؟
همه زان خودی، جانا، از آن با کس نپردازی
چه باشد، ای ز جان خوشتر ، که یک دم آن من باشی؟

اگر تو آن من باشی، ازین و آن نیندیشم
ز #کفر آخر چرا ترسم، چو تو #ایمان من باشی؟
ز #دوزخ آنگهی ترسم که جز تو مالکی یابم
#بهشت آنگاه خوش باشد که تو #رضوان من باشی

#فلک پیشم زمین بوسد، چو من خاک درت بوسم
ملک پیشم کمر بندد، چو تو #سلطان من باشی
عراقی، بس عجب نبود که اندر من بود حیران
چو خود را بنگری در من، تو هم #حیران من باشی


✍️ شاعر: شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر متخلص به #عراقی


؛__________❤__________

#شعر #نثر
#گنجینه_ادب_فارسی
#ادبیات_فارسی #شعر_فارسی
#سرای_فارسی #آشیانه_شعر_نثر
#داستان #داستانک #حکایت #شعر_آیینی
#عاشقانه
دیدگاه ها (۰)

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

#جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی رانجستم #زندگانی را و گم ...

ما به سوی چشمه از این خشک‌سالی می‌رویمبا گلوی تشنه و با مشک ...

#دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیستتو مرا باز رساندی به یقینم ...

Attar050511

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط