تو بگو از این حقیقت که حقیقتم دروغِ

تو بگو از این حقیقت که حقیقتم دروغِ

مثلِ این غروبِ پائیز،مثه شعری از فروغِ

تو بگو که این حوالی،ردپایی از خدا نیس

همه جا رو گشتیم اما،هیچی جز دعایِ ما نیس

همیشه تو اوجِ رخوت رو به آینه شکستیم

هنوزم تو آسمون ها لنگِ یک ستاره هستیم

از نگاه سرد و تلخم میشه ماجرا رو فهمید

کسی پشت پرده انگار هی به ریشِ ما میخندید

رو تن درختی بیمار شعری یادگاری کندیم

واسه روزی که دوباره دل به سایه ها نبندیم

تو بگو برای پرواز ما رو تو قفس کشوندن

این چه رسم روزگارِ که دلهارو بد شکوندن

تو بگو ترانه برگشت تا که بی صدا بخونه

اینکه آخرش چی میشه قصه از کجا بدونه
دیدگاه ها (۶)

من همسن و سال پسر تو هستم ، تو همسن و سال پدر من هستی. پسر ت...

ای شادی ِ آزادی !روزی که تو بازآییبا این دل ِ غم پرورمن با ت...

این چند ساله عمر مرا باز پس بدهمی خواهم از نخست قیاسی دگر کن...

نسل من سرگذشتِ دو تا قند داخل استکان چائی بودبی‌خطر مثل جنگ ...

Mafia-Knig پادشاه مافیا

سناریو درخواستی بی تی اس وقتی برای اولین بار روزه میگیرننامج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط