از حموم عمومی در اومدیم و نم نم بارون میزد خانومی جوون و ...

.
از حموم عمومی در اومدیم و نم نم بارون میزد ، خانومی جوون و محجبه بساط لیف و جوراب و ... جلوش پهن بود ، دوستم رفت جلو و آروم سلام کرد و نصفه بیشتره لیف و جوراباشو خرید ... تعجب کردم و پرسیدم : داداش واسه کی میخری ؟ما که تازه از حموم در اومدیم ، اونم اینهمه !!! گفت : تو این سرما از سر غیرتشه که با دستفروشی خرجشو در میاره ، وگرنه میتونست الآن تو یه بغل نرم و یه جا گرم تن فروشی و فاحشگی کنه !!!پس بخر و بخریم تا شرف و ناموس مملکتمون حفظ شه ، برگشت تو حموم و صدا زد : نصرت اینارو بزار دم دست مردم و بگو صلواتیه ... 📔 از خاطرات جهان پهلوان تختی
دیدگاه ها (۱)

.دنیا بسیار زیباتر می‌شداگر انسان‌ها به جای دین،به انسانیت م...

.منتظرم شبیه یک آهنگ قدیمی در آرشیو رادیو زنگ بزن !بگو که می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط