پارت 43
پارت 43
پری با دیدن ساعت روی دستش شروع به داد و بیدار کرد:_وای خاک تو سرم من من باید برم سعیده...از
جام بلند شدم_چیشده دیوونه کجا بری
_کلاس کلاس باید برم کلاس...عه یادم
نبود پری دانشگاه میره برای فوق
لیسانسش...سعی کردم ارومش کنم:_باشه عزیزم برو اماده شو بعد برو انقدر استرس نداشته باش..._وای سعیده
اگه دیر برسم چی..._نه دیر نمیرسی برو
با گفتن یه معذرت میخام سری رفت تو اتاقشو بعد از ده مین اومد بیرون و با
عجله خداحافظی کرد و رفت.منم بعد از رفتن پری سینی رو بردم تو اشپزخونه و ظرفاشو شستم و بعد از اون به اتاقی که
پری قبل از اومدنم اماده کرده بود رفتم و ساکمو اونجا گزاشتم بعد از یه دوش حسابی و پراز ارامش اومدم بیرون و یه
رکابی و شلوار راحتی پوشیدم و یه شال ابی هم سرم کردم و به ساعت گوشیم نگاه کردم ساعت ۵ عصر بود و خبری از
مهرداد نبود پس معلومه هنوز نفهمیده که من از خونه اومدم بیرون...از نبودن پری و خالی بودن خونه کلافه شده بودم
تصمیم گرفتم برم یه دید تو حیاط بزنم وارد حیاط شدم...مشغول دید زدن گلهای زیبا و رنگارنگی که تو حیاطشون بود
شدم واقعا خیلی زیبا بودن گلها به رنگ
صورتی...قرمز...زرد بودن...بعد از اون درحال قدم زدن بودم که به استخر
رسیدم به استخر زل زدم...یعنی واکنش مهرداد بعد از رفتن به خونه و ندیدن من
چجوریه...یعنی ناراحت و عصبانی میشه
یا خوشحال از اینکه از شرم خلاص شده...مهرداد چرا اینکارو کردی چرا زندگیمو تباه کردی یاد اون اوایل
اشناییم بامهرداد شدم...مامان با خوشحالی وارد اتاقم شد و خبر ازاین داد که برات خواستگار اومده وقتی
فهمیدم خواستگار مهرداده کلی خواهش
و تمنا کردم که با اون ازدواج نکنم چون سپیده راجب عشقشون بهم گفته بود اما
مامان زیربار نرفت گفت تو دختر بزرگتری باید اول تو ازدواج کنی اونم با این پسر یک مدت خودمو تنبیه کردم
پری با دیدن ساعت روی دستش شروع به داد و بیدار کرد:_وای خاک تو سرم من من باید برم سعیده...از
جام بلند شدم_چیشده دیوونه کجا بری
_کلاس کلاس باید برم کلاس...عه یادم
نبود پری دانشگاه میره برای فوق
لیسانسش...سعی کردم ارومش کنم:_باشه عزیزم برو اماده شو بعد برو انقدر استرس نداشته باش..._وای سعیده
اگه دیر برسم چی..._نه دیر نمیرسی برو
با گفتن یه معذرت میخام سری رفت تو اتاقشو بعد از ده مین اومد بیرون و با
عجله خداحافظی کرد و رفت.منم بعد از رفتن پری سینی رو بردم تو اشپزخونه و ظرفاشو شستم و بعد از اون به اتاقی که
پری قبل از اومدنم اماده کرده بود رفتم و ساکمو اونجا گزاشتم بعد از یه دوش حسابی و پراز ارامش اومدم بیرون و یه
رکابی و شلوار راحتی پوشیدم و یه شال ابی هم سرم کردم و به ساعت گوشیم نگاه کردم ساعت ۵ عصر بود و خبری از
مهرداد نبود پس معلومه هنوز نفهمیده که من از خونه اومدم بیرون...از نبودن پری و خالی بودن خونه کلافه شده بودم
تصمیم گرفتم برم یه دید تو حیاط بزنم وارد حیاط شدم...مشغول دید زدن گلهای زیبا و رنگارنگی که تو حیاطشون بود
شدم واقعا خیلی زیبا بودن گلها به رنگ
صورتی...قرمز...زرد بودن...بعد از اون درحال قدم زدن بودم که به استخر
رسیدم به استخر زل زدم...یعنی واکنش مهرداد بعد از رفتن به خونه و ندیدن من
چجوریه...یعنی ناراحت و عصبانی میشه
یا خوشحال از اینکه از شرم خلاص شده...مهرداد چرا اینکارو کردی چرا زندگیمو تباه کردی یاد اون اوایل
اشناییم بامهرداد شدم...مامان با خوشحالی وارد اتاقم شد و خبر ازاین داد که برات خواستگار اومده وقتی
فهمیدم خواستگار مهرداده کلی خواهش
و تمنا کردم که با اون ازدواج نکنم چون سپیده راجب عشقشون بهم گفته بود اما
مامان زیربار نرفت گفت تو دختر بزرگتری باید اول تو ازدواج کنی اونم با این پسر یک مدت خودمو تنبیه کردم
- ۳.۶k
- ۲۵ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط