وقتی که صبح بیدار میشی ولی دلت نمی خواد آب به دست و صورتت

وقتی که صبح بیدار میشی ولی دلت نمی خواد آب به دست و صورتت بزنی

وقتی که توی حموم خودتو زیر دوش مچاله می کنی که آب داغ به همه جات بریزه

وقتی موقع بیرون رفتن از خونه نمی دونی چی بپوشی که نه سرما بخوری، نه گرما

وقتی تو کوچه، نسیم خنک، پر از صدای هم همه بچه هاست که به صف ایستادن

وقتی خاطراتی یادت میاد که تلخی و شیرینی همزمانش گیجت می کنه، مثل وقتی که توی سایه سردت میشه و توی آفتاب گرم

وقتی که تا بخودت میای می بینی ظهر شده و روز داره تموم میشه:)
دیدگاه ها (۵)

سناریو🥂

نصف عمرم؟...چرا فقط نصفش،پرنسس؟چرا کُلِش رو نمیخوای؟...نور م...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟟دوستت خواهم داشتدر سکوت، در کلام، در صلح، در جنگ‌.𓂃˖...

### پارت ۱۰ (پایان): میراثِ نور در قابِ خاطراتسه سال. انگار ...

dark life = 34سه روز از شب اعتراف گذشته بود. سه روزی که تهیو...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⓪_بخش اول__تو همانی که همه عمر ...

🧁 پارت هجدهم | اعتراف زیر نور ستاره‌هابعد از پایان مراسم، بی...

چندپارتی نامجون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط