[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے⁶⁰
آلیس با پوزخندِ رو لبانش و نازِ خاصِ خودش، نگاهی به صندلیِ شیکِ روبهروی منظرهی شهر انداخت و آروم نشست. جونکوک هم کتش رو درآورد، انداخت پشتِ صندلیش و درست روبهروی آلیس قرار گرفت. نورِ ملایمِ شمعها روی چهرهی جذاب، خطِ فکِ محکم و چشمهای تیرهی جونکوک میرقصید.
گارسون با احترامِ کامل آمد جلو، دو تا جامِ بلورین و یه بطری نوشیدنیِ گرانقیمت روی میز گذاشت و بعد از سرو کردن، سریع عقبنشینی کرد تا فضای اختصاصیشون خراب نشه.
آلیس انگشتهای ظریفش رو دورِ پایهی جام چرخوند، زل زد به جونکوک که با یه آرامشِ عمیق و نگاهِ سنگین داشت تماشاش میکرد. آلیس ابرویی بالا انداخت و با لحنِ آروم ولی لجبازش گفت:
«خب آقای خودمختار... برنامهت چیه؟ فقط قراره بشینی و با چشمات منو قورت بدی، یا بلدی چهار کلمه حرفِ قشنگ هم بزنی؟»
جونکوک دستش رو داد زیرِ چونهاش، تکیه داد به میز و فاصلهاش رو یکم کمتر کرد. گوشهی لبش خیلی نامحسوس بالا رفت و با صدای بم، خشدار و بینهایت گیرایش گفت:
«حرف زدن تخصصِ توئه بچه... من ترجیح میدم نگات کنم. دیدنِ اینکه چطوری توی این لباسِ سفید میدرخشی، بیشتر از هر حرفی حالم رو خوب میکنه.»
این حرفِ یهویی و صریح جوری بود که آلیس حس کرد دوباره گونههاش داغ شد. برای اینکه خجالتش رو قایم کنه، جام رو برداشت، یکم ازش نوشید و سرش رو انداخت پایین، اما همون لرزشِ کمرنگِ مژههای بلندش داد میزد که چقدر قلبش تند میزنه.
جونکوک دستِ داغش رو روی میز دراز کرد، انگشتهای آلیس رو آروم نوازش داد و ادامه داد:
«امشب خبری از عمارت، خطرات، یا آدمهای رو اعصاب نیست. امشب فقط منم و تو... پس اون گاردت رو بیاور پایین.»
آلیس سرش رو آورد بالا، نگاهش رو توی چشمهای مشکیِ جونکوک قفل کرد و با پوزخندِ جذابش زمزمه کرد:
«من گارد ندارم آقای کوه یخ... فقط دارم مطمئن میشم که رئیسِ مافیا واقعاً توی دستای من نرم شده یا نه!»
جونکوک پوزخندِ پررنگی زد، دستِ آلیس رو کشید بالا، پشتِ دستِ نرمش رو فشار داد روی لبهای داغش و زیر لب گفت:
«خیلی وقته نرم شده خانم... فقط تو زیادی طول کشید تا باور کنی.»
همونطور که موسیقیِ لایتِ پیانو توی فضای خلوتِ رستوران میپیچید، شامِ مجلل سرو شد. کلِ مدت، کلکلهای شیرین، نگاههای پر از جراتِ آلیس و رفتارهای حمایتی و بینهایت عاشقانه جونکوک ادامه داشت. آلیس هر لحظه بیشتر حس میکرد که چطور اون غرورِ همیشگیِ جونکوک جلوش ذوب میشه.
بعد از شام، وقتی از برج آمدند پایین و خواستند سوارِ ماشین بشن، جونکوک به جای اینکه در رو باز کنه، آلیس رو آروم چسبوند به درِ ماشین. فاصلهشون انقدر کم شد که نفسهای داغشون توی هوای خنکِ شب قاطی شد.
آلیس دستهاش رو گذاشت روی سینهی جونکوک، چشمان خاکستریش برق زد و گفت:
«چیکار میکنی جونکوک؟»
جونکوک سرش رو برد جلو، لبهاش تقریباً لبهای آلیس رو لمس میکرد. با صدای بسیار بمش گفت:
«دارم حقِ امشبم رو میگیرم...»
و قبل از اینکه آلیس فرصتِ زبوندرازی پیدا کنه، لبهاش رو پرحرارت، عمیق و طولانی بوسید...
ادامه دارد...
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے⁶⁰
آلیس با پوزخندِ رو لبانش و نازِ خاصِ خودش، نگاهی به صندلیِ شیکِ روبهروی منظرهی شهر انداخت و آروم نشست. جونکوک هم کتش رو درآورد، انداخت پشتِ صندلیش و درست روبهروی آلیس قرار گرفت. نورِ ملایمِ شمعها روی چهرهی جذاب، خطِ فکِ محکم و چشمهای تیرهی جونکوک میرقصید.
گارسون با احترامِ کامل آمد جلو، دو تا جامِ بلورین و یه بطری نوشیدنیِ گرانقیمت روی میز گذاشت و بعد از سرو کردن، سریع عقبنشینی کرد تا فضای اختصاصیشون خراب نشه.
آلیس انگشتهای ظریفش رو دورِ پایهی جام چرخوند، زل زد به جونکوک که با یه آرامشِ عمیق و نگاهِ سنگین داشت تماشاش میکرد. آلیس ابرویی بالا انداخت و با لحنِ آروم ولی لجبازش گفت:
«خب آقای خودمختار... برنامهت چیه؟ فقط قراره بشینی و با چشمات منو قورت بدی، یا بلدی چهار کلمه حرفِ قشنگ هم بزنی؟»
جونکوک دستش رو داد زیرِ چونهاش، تکیه داد به میز و فاصلهاش رو یکم کمتر کرد. گوشهی لبش خیلی نامحسوس بالا رفت و با صدای بم، خشدار و بینهایت گیرایش گفت:
«حرف زدن تخصصِ توئه بچه... من ترجیح میدم نگات کنم. دیدنِ اینکه چطوری توی این لباسِ سفید میدرخشی، بیشتر از هر حرفی حالم رو خوب میکنه.»
این حرفِ یهویی و صریح جوری بود که آلیس حس کرد دوباره گونههاش داغ شد. برای اینکه خجالتش رو قایم کنه، جام رو برداشت، یکم ازش نوشید و سرش رو انداخت پایین، اما همون لرزشِ کمرنگِ مژههای بلندش داد میزد که چقدر قلبش تند میزنه.
جونکوک دستِ داغش رو روی میز دراز کرد، انگشتهای آلیس رو آروم نوازش داد و ادامه داد:
«امشب خبری از عمارت، خطرات، یا آدمهای رو اعصاب نیست. امشب فقط منم و تو... پس اون گاردت رو بیاور پایین.»
آلیس سرش رو آورد بالا، نگاهش رو توی چشمهای مشکیِ جونکوک قفل کرد و با پوزخندِ جذابش زمزمه کرد:
«من گارد ندارم آقای کوه یخ... فقط دارم مطمئن میشم که رئیسِ مافیا واقعاً توی دستای من نرم شده یا نه!»
جونکوک پوزخندِ پررنگی زد، دستِ آلیس رو کشید بالا، پشتِ دستِ نرمش رو فشار داد روی لبهای داغش و زیر لب گفت:
«خیلی وقته نرم شده خانم... فقط تو زیادی طول کشید تا باور کنی.»
همونطور که موسیقیِ لایتِ پیانو توی فضای خلوتِ رستوران میپیچید، شامِ مجلل سرو شد. کلِ مدت، کلکلهای شیرین، نگاههای پر از جراتِ آلیس و رفتارهای حمایتی و بینهایت عاشقانه جونکوک ادامه داشت. آلیس هر لحظه بیشتر حس میکرد که چطور اون غرورِ همیشگیِ جونکوک جلوش ذوب میشه.
بعد از شام، وقتی از برج آمدند پایین و خواستند سوارِ ماشین بشن، جونکوک به جای اینکه در رو باز کنه، آلیس رو آروم چسبوند به درِ ماشین. فاصلهشون انقدر کم شد که نفسهای داغشون توی هوای خنکِ شب قاطی شد.
آلیس دستهاش رو گذاشت روی سینهی جونکوک، چشمان خاکستریش برق زد و گفت:
«چیکار میکنی جونکوک؟»
جونکوک سرش رو برد جلو، لبهاش تقریباً لبهای آلیس رو لمس میکرد. با صدای بسیار بمش گفت:
«دارم حقِ امشبم رو میگیرم...»
و قبل از اینکه آلیس فرصتِ زبوندرازی پیدا کنه، لبهاش رو پرحرارت، عمیق و طولانی بوسید...
ادامه دارد...
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
- ۱.۵k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط