دردِ هجوم یک اتفاق خودش را می‌‌پیچاند به پهلوهایم .

دردِ هجوم یک اتفاق خودش را می‌‌پیچاند به پهلوهایم .
نمی‌ خواهم بترسم ،
نمی‌ خواهم گریه کنم ؛
ولی‌ نبودنت عجیب سوراخ می‌کند تقویم روز‌هایِ بودنم را .
هنوز هم نمی‌‌خواهم گریه کنم .
اتفاق که می‌‌خواهد بیفتد ،
اختیارِ اشک و چشم و دل و شب و فریاد از دست می رود .
تو از دست رفته ای ،
من از دست می‌‌روم
دیدگاه ها (۲)

من از توچیز زیادی نمی‌خواهمفقط گاهیمیان شلوغی روزهایتیادت بی...

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش سوم_ بلند می‌شود و دستم را می‌گیرد دمپایی ...

بسم الله الرحمن الرحیم اشک و اشک :هر گاه که نگاهت به جهان، ب...

دردهای منجامه نیستندتا ز تن در آورمـچامه و چکامه نیستندتا به...

من زندگی کردن را یاد گرفته ام ...برای یک زندگیِ خوب ، نباید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط