سقوط درخشان یک دیوانه

سقوط درخشان یک دیوانه
پارت ۱۶

چند دقیقه پیش .

به محض اینکه آوا از اتاق بیرون رفت مروارید احساس خطر کرد .
نا مطمئن پاهای پرهنه اش را بر زمین گذاشت و بلند شد ‌. با همون لباس زیر آروم آروم سمت در رفت و بازش کرد . بیرون سرکی کشید و فقط تاریکی دید . پا به راه رو گذاشت و چند قدم برداشت که در اتاقی کمی دور تر باز شد و حاله نوری تاریکی را شکافت .
مروارید سمت اون نور رفت بدون فکر کردن به چیزی فقط خود را داخل اتاق انداخت .
وقتی سرش را بالا آورد نگاه شوکه سانیار را دید . سانیار شوکه نگاهی به سر تا پا مروارید انداخت و در جا چشمش را دزدید و نگاهی به پشتش کرد جایی که مادرش هم مات و مبهوت ایستاده بود .
مادر سانیار زود تر به خودش اومد و سمت مروارید رفت و کامل آوردش در اتاق و در را بست .
مروارید رو سمت تخت برد روش نشوند و بدان پرسیدن سوالی سمت کمد سانیار رفت و تیشرت بیرون آورد و سمت مروارید رفت .
تمام مدت سانیار به زمین خیره بود و گیج .
مادر سانیار خواست تیشرت مشکی را تن مروارید کند که مروارید عقب رفت و اجازه نداد .
گفت : چی شده عزیزم بزار تنت کنم
مروارید نق زد و رو تخت کامل داز کشید رو شکم و بی محل به آنها چشمانش را بست .
مادر مروارید گفت : سانیار بیا اینو تنش کن سردش میشه بچه
سانیار شوکه سر بالا آورد: مامان چی میگی خودت تنش کن
مادر سانیار : نمیزاره
سانیار کلافه تیشرت رو گرفت و بدون نگاه کردن به بدن مروارید موهای طلاییش را پشت گوشش زد و زمزمه کرد : مروارید بیا اینو بپوش
مروارید یکی از چشم هایش را باز کرد و نگاهی به تیشرت کرد و بلند شد و چهار زانو رو تخت نشست و گفت : نه
سانیار و مادر سانیار (افسانه) شوکه و کلافه بودند و البته که نمی خواستند وارد فاز خشونت بشوند برا همین افسانه با احتیاط اومد و رو تخت نشست و جدی گفت : چرا
مروارید که از این لحن جدی جا خورده و بغض کرده بود سمت سانیار که جلو تخت زانو زده بود رفت و بغلش کرد و گریه کرد ...
افسانه دستپاچه گفت : وای ببخشید مروارید ...
سانیار اشاره زد که چیزی نگه فعلا تا آروم بشه .
مروارید میون گریه هایش میگفت : دوست ندارم ... تو بدی ...
و اشاره به مادر سانیار کرد و بیشتر تو بغل سانیار رفت .
افسانه که به وضوح پشیمون شده بود به سانیار نگاه کرد که سانیار مروارید رو از بغلش جدا کرد و گفت : مروارید مامان آدم خوبیه باشه؟ اون صلاحت رو می خواد ...
مروارید عصبی از اینکه کسی که دوستش داره طرفش رو نگرفته با پا محکم به فقیه سینه سانیار زد که سانیار کمی عقب پرت شد اما دردش نگرفت زیاد .
مروارید بعد لگدی که زد گفت : تو رو هم دوست ندارم برو برو برووووو برو برو بروو
سانیار خندید و گفت : از اتاق خودم بیرونم میکنی بچه؟چرا اومدی تو اتاقم ؟
مروارید با یادآوری اتفاقات ترسیده باز رفت تو بغل سانیار که سانیار جدی و نگران شده گفت : مروارید ؟ چیزی شده ؟
مروارید چیزی نگفت .
افسانه هم نگران شده بود .
سانیار هر چقدر صبر کرد مروارید چیزی نگفت تا اینکه صبرش لبریز شد و تند گفت مروارید بگو چیشده کی اذیتت کرده !
مروارید ترسیده از این لحن تند دهن باز کرد : اون ... لباس ... در آورد ...
مروارید نگاهی به بدن خودش کرد و بعد گریه کرد . سانیار که از شوک رنگ صورتش مث گچ سفید شده بود کم کم صورتش از خشم و غیرت قرمز شد .
معلوم بود بد برداشت کرده . افسانه هم همینطور .
سانیار نمی خواست داد بزنه تا باز هم مروارید بترسه پس تصمیم گرفت اول لباس تن مروارید کند بعد بازجوییش کنه .
سریع تیشرت رو با زور تن مروارید کرد . مروارید هی مقاومت می‌کرد که سانیار داد زد : بزار این بی صحاب رو تنت کنم .
مروارید از تن صدای بلند لرزه ای کرد و گریش اوج گرفت که سانیار دستپاچه گفت : ببخشید مروارید خانم کوچولو ببخشید
بعد محکم بغلش کرد و گفت : ببخشید کوچولو بگو ببینم چرت نمی خوای بپوشی
مروارید از بغل سانیار در اومد و تیشرت مشکی که تنش کرده بود رو چنگ زد تا در بیاورد .
میون هق هق هایش گفت : سیاه ...
بعد باز گریه کرد که سانیار تازه فهمید مشکل چیه
تیشرت رو از تنش در آورد و از آنجایی که فقط مشکی و سفید داشت یک تیشتر سفید آورد و به مروارید نشون داد : این خوبه؟
مروارید اخم کرد : نه . رنگی رنگی نیس ...
سانیار که کلافه شده بود اما از طرفی خوشش آمده بود فقط ماژیک های رنگی که داشت را از کشو میز در آورد و داد مروارید و گفت : بیا خودت رنگی رنگیش کن .
دقیقا همان موقع ها بود که سانیار متوجه شد مادرش نیست . فکر کرد شاید رفته به بابا قضیه رو بگه تا کل قصر رو بگردن .
سمت مروارید برگشت که تیشرت رو رو تخت پهن کرده بود و داشت با ماژیک صورتی خط خطی می کرد .
ادامه جا نشد تو کامنت ها
دیدگاه ها (۲۶)

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۸ *سانیار*تا دیدم داره به لپ های ...

تو اکسپلور دیدم گفتم نشون شما هم بدم🤣یا تو روبیکا دیدم؟ نمی ...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۵ *آوا*آبروتون رو میبرم .به این ر...

ماهِ لورنزو 🌙🥀لورا تو پارک منتظر مونا بودم گفته بود داداشم ر...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۸ *رضا*خواستم آرش(مو فرفری حنایی)ر...

سقوط درخشان یک دیوانهپارا ۱۹ *مروادید*چند ساعت بعد .داداشی ....

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۷ مروارید فرار نکرد حتی گوشش رو بی...

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۵ صدای جیغی گوش خراش از طبقه بالا...

پارت۴

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۰ *سانیار*گذاشتمش زمین که گفت : ا...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۹ *مروارید*یه روح ، در حال رقصیدن ...

پارت:۱ویو ات:صبح با جیغای‌ِ مامانم بلند شدم چی شده؟سریع  رفت...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۱ *سانیار*نمی دونم مروارید کجاست ...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۲۱ *سانیار*دیدم مروارید تو بغل رضا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط