ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
پارت ۸۳



صبحانه و ناهار رو يکي کردم. بعد رفتم لباس عوض کردم. میخواستم برم دیدن مامان.. به گفتن به جیمین فك كردم ولي پشیمون شدم.. با رفتار دیشبش و حال بدش اصلاً دلم نمیخواست بهش رو بدم و باهاش هم کلام بشم.. بدون گفتن بهش زدم بیرون.. اول سري به بیمارستان و مامان زدم و بعد رفتم خانه سالمندان.. دوست داشتم سري بهشون بزنم..
خانوم زويي و خيلي از سالمنداي ديگه دلشون برام تنگ شده بود و مجبور شدم براي توجیه غیبتم بگم ازدواج کردم و همگي حسابي خوشحال شدن و برام ارزوي کردن. دل منم حسابی براشون تنگ شده بود و با حرف زدن باهاشون كلي دلم باز شد و با حال بهتري برگشتم خونه.. خونه.. چه واژه غريبي. بي اختيار داشتم به اینجا میگفتم خونه.. انگار جدي جدي خونه ام شده بود.. رفتم داخل. هنوز نیومده بود. رفتم تو اتاقم و دوش گرفتم.
تازه داشتم موهامو خشک میکردم که صداي در اعلام کرد اومده.. به ساعت نگاه کردم. ۸:۳۰ شب بود.
واكنشي نشون ندادم و به کارم ادامه دادم که ضربه اي به در اتاق خورد.
گنگ به در نگاه کردم و اروم گفتم
الا :بله؟ جدي گفت
جیمین : میشه بیاي بيرون؟باید صحبت کنیم..
نبود.. اما صداش جدي بود خشن و عصبي موهامو بستم و با اخم باريكي رفتم بیرون.در حالیکه لیوان ابي میریخت پشت میز اشپزخونه نشست.
جلوش روي ميز دوتا پیتزا بود.. دلخور و گرفته دستامو جلوم قفل کردم و زل زدم بهش. نگاهي بهم انداخت و به صندلي روبروش اشاره کرد و
گفت
جیمین : بشین..
لحنش اروم و خالی از خشم و غیض بود.
الا : راحتم..
با تاکید گفت
جیمین :بشین لطفا... کلافه نشستم. تلخ و كمي مشوش گفت
جیمین : بابت دیشب.. در واقع بابت اتفاقات این مدت..
تند بهش نگاه کردم. اشفته و ناراحت به نظر میرسید. سرشو تکون داد و گفت
جیمین : متاسفم..نمیخواستم داد بزنم یا ازارت بدم.. فکرشم نمیکردم بتونم انقدر بد بشم و انقدر..
شاید باور نكني اما اصلا اين وجه خودمو ندیده بودم.. فقط .. حالم خوب نبود.. فقط دیشب و اون سرفه ها منظورم نیست. همه این چند روز..فشار
زيادي روم بود نمیخواستم اینطور بشه اما.. اشتباه رفتم یه لحظه غافل شدم و کنترل همه چي از دستم خارج شد.. اصلا نفهمیدم دارم چیکار میکنه
نمیدونم چرا از دستش دلخور نبودم. حرفاش منطقی بود.
حرفاش منطقي بود..داروم و خیره به میز گفتم
الا: پیش میاد. طبيعي بود که...کمي... با هم درگیر بشیم..هر دو در
فشار بودیم.
جدي گفت
جیمین : معذرت خواهی رو عیب نمیدونم..چون واقعا رفتار بدي داشتم. به حریمت تجاوز کردم ازارت دادم. پس.. محکم گفت:متاسفم..
نمیدونم چرا لبخندی از شعورش روي لبم اومد و بخشیدمش.
حس کردم اونم لبخند زد و عمیق نگام کرد و اروم
گفت
دیدگاه ها (۴)

( ظهور ازدواج )پارت ۸۴جیمین :الا.. قلبم از لحنش ریخت. لرزون ...

ظهور ازدواج )پارت ۸۵عمیق نگام کرد و گفتآنالی : تو زنشي..پس ز...

ظهور ازدواج )پارت ۸۱ چرا انقدر نگرانشم؟ چرا گفت بیشتر از ٤ ر...

ظهور ازدواج )پارت ۸۰واي خداا... داره خفه میشه.. از شدت سرفه ...

" ویو کوک "صبح از خواب بیدار شدم و به روزی که اصلا دلم نمیخو...

چند پارتی

رمان تهیونگ

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)Part:17 ولی اهمیت ندادم و از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط