○•[کاری نکردی ولی اون باور نمیکنه ¹ ]•○

○•[کاری نکردی ولی اون باور نمیکنه ¹ ]•○

چند روز بود که از ازدواج اجباری تون میگذشت ،
ازدواجی که بخاطر اِسرار خانواده هاتون بود.

چند روز پیش همین که بعد عروسی وارد خونه شدین ،
با یه حالت عصبی و سرد بهت گفت بری توی اتاقت و هیچوقت باهاش کاری نداشته باشی
طوری که انگار وجود نداری !


با مامانش هم  اصلا کنار نمیومدی و اون هم تو رو یه دهاتی بی مصرف میدونست .


-امروز شرکت نرفته ، خب حداقل امیدوارم مشکلی پیش نیاد ،
از وقتی بیدار شدم کل بدنم درد میکنه ، رفتم آشپزخونه که یه دمنوش گیاهی درست کنم ،
 
گذاشتم آب جوش بیاد بعدش داخل لیوان
یه سری وسیله ریختم و داخل لیوان رو با آب جوش پر کردم ، همین که پشت میز نشستم

صدای آیفون در اومد ،


هردومون به سمت در چرخیدیم ، بلند شدم و رفتم که ببینم کیه ،

بله خانم مادر شوهر !

ایفون رو زدم و روبه جونگ‌کوک گفتم : مامانته
جوابم رو نداد ،

جلوی در منتظر مادرش موندم بهش سلام بدم

سلام ، خوش اومدیــ ...
-خفه شو !

کتش رو در اورد و پرت کرد سمتم ،
مگه من چوب لباسیم؟ خب حالا که اینطور میخواد مثل خودش رفتار میکنم ،

کتش رو انداختم زمین برگشتم آشپزخونه و
لیوانم رو گرفتم دستم ...
دیدگاه ها (۱)

○•[کاری نکردی ولی اون باور نمیکنه ² ]•○-سلام پسرمسلام مامان ...

عشقی دوباره²p²¹"۶ ماه بعد"ویو کوک"توی این ۶ ماه کلی اتفاق اف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط