صبح، قبل از زنگ ساعت،

صبح، قبل از زنگ ساعت،
قبل از اینکه حتی خورشید بالا بیاد،
سوآ از خواب بیدار شد.

بی‌صدا، پتو رو کنار زد.
بدون اینکه چراغ اتاق رو روشن کنه، لباس پوشید.
آینه‌ی کوچیک روی میز، بازتاب تار چهره‌ی بی‌احساسشو نشون می‌داد.
عینک شکسته‌اش هنوز تعمیر نشده بود… ولی دیگه براش مهم نبود.

از اتاق بیرون رفت.
کفش‌های گرمش رو پوشید.
پاهاش سرده بودن، ولی تکون نخورد.

رفت سمت آشپزخونه.

همه‌چیز ساکت بود.

در یخچال رو باز کرد. چشم‌هاش دنبال چیزی نمی‌گشت، فقط عادتی بازش کرده بود.
یه تخم‌مرغ برداشت. یه نون.
ماهیتابه رو گذاشت روی گاز.
نه به عشق غذا…
فقط چون دیگه وقتشه از کسی چیزی نخواد.

همون موقع، صدای قدم‌های شوگا اومد.

بی‌حرف.
اومد تا جلوی در آشپزخونه ایستاد.
خیره به دختر.
اون که حالا پشتش بهش بود، ساکت… مثل یه ماشین.

شوگا چیزی نگفت.
منتظر یه سلام، یه نیم‌نگاه، یه واکنش.
ولی هیچی نبود.

سوآ تخم‌مرغ رو شکست.
صدای تقِ پوسته، تنها صدایی بود که بینشون رد و بدل شد.

بعد از چند ثانیه، شوگا گفت:

– «مدرسه میری؟»

جوابی نیومد.

فقط صدای پختن تخم‌مرغ روی ماهیتابه، و بخاری که از نون تُست‌شده بلند می‌شد.

سوآ برای اولین‌بار، هیچ‌چیزی نگفت.
نه بله.
نه نه.
نه نگاه.
نه بغض.

و همین، از هزار تا داد زدن… سنگین‌تر بود.
دیدگاه ها (۰)

شوگا هنوز کنار در آشپزخونه ایستاده بود.نگاهش رو از پشت به سو...

سوآ آخرین لقمه‌اش رو قورت داد.بی‌صدا، بدون اینکه حتی نگاهی ب...

سوآ آروم، مثل کسی که مدت‌ها هیچ حرکتی نکرده باشه، تکون خورد....

صدای همیشگی‌اش اومد… ولی انگار یه‌ذره نرم‌تر:– «سوآ… این چه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط