𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

سایـہ و وسوسـہ

𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۵.


_ حالا با یه بچه، دو بچه، یه نوه... دوتا نوه!

• مسخره! نکنه نمی‌خوای برام بچه بیاری؟

لیویا قیافه‌ی مغروری به خودش گرفت و شونه‌ای بالا انداخت.

_ شاید نخوام.

جونگکوک گوشه‌ی لبش رو گاز گرفت و با صدای پایینی گفت:

• وقتی همه‌چی دست منه، چجوری تو می‌تونی نخوای؟ فقط کافیه توت...

_ باشه، باشه! فهمیدم.

جونگکوک با دیدن لپ‌های سرخش، خنده‌ی بدجنسی کرد.

• اوه، خجالت کشیدی؟ پس چرا وقتی زیرم...

لیویا یه تیکه نون تست برداشت و به طرف جونگکوک پرت کرد.

جونگکوک خنده‌ی بلندی سر داد و خبیثانه به خوردن صبحانه‌ش ادامه داد.

بعد از جمع کردن میز و مرتب کردن آشپزخونه، درد خفیفی زیر دل لیویا ایجاد شده بود.

احتمالاً قرار بود عادت ماهیانه‌ش شروع بشه.

دردش رو نادیده گرفت و از آشپزخونه خارج شد.

• آماده شو، بریم بیرون.

_ واسه چی؟

• واسه چی داره مگه؟ دیوونه، بریم یه کم دور بزنیم!

_ آ... آها، باشه.

استرس دیدن دوباره‌ی اون شخص رو داشت.

امیدوار بود باهاش روبه‌رو نشه... اونم وقتی که جونگکوک همراهش بود.

حتم داشت که همه‌چیز نابود می‌شه و داغون...

کمدش رو باز کرد و یه بافت کراپ جذب به‌همراه یه کت مشکی کوتاه برداشت.

بعد از پوشیدن شلوار راسته‌ی مشکی، پایین شلوارش رو کمی تا زد.

موهای نسبتاً کوتاهش رو با کش جمع کرد و بالا بست. بعد با برداشتن نیم‌بوتش از داخل جاکفشی، از اتاق بیرون رفت.

_ من آماده‌م، برو تو هم لباستو بپوش.

جونگکوک به سمتش برگشت و لبخند محوی از زیبایی لیویا روی لب‌هاش نشست.

• الان آماده می‌شم.

بعد از چند دقیقه‌ی کوتاه، جونگکوک هم بیرون اومد.

• بریم.

دست لیویا رو گرفت و با لبخندی که روی لب‌هاشون نشسته بود، از خونه خارج شدند.

_ مگه با ماشین نمی‌ریم؟

• نه، می‌خوام با خانم جئون قدم بزنم.

_ اوه، که این‌طور!

• بله، همین‌طور!

با دیدن صورت‌های خندان و خوشحال اون دوتا، پیرزنی لبخند زد و توی دلش به زیبایی‌شون اعتراف کرد.

توی جاده‌ی خلوت، دست‌به‌دست قدم می‌زدن و به هر چیز کوچیک و بزرگی می‌خندیدن. فرقی نمی‌کرد اون چیز یه برگ درخت باشه یا یه حیوون کوچولو مثل گربه.

انگار راهی برای بروز شادی‌شون پیدا کرده بودن.

جونگکوک ایستاد و با ول کردن دست لیویا، از پشت بغلش کرد و سرش رو کنار سر دختر گذاشت.

لیویا خنده‌ی قشنگی کرد و با گذاشتن بوسه‌ی ریزی روی گونه‌ی مردش گفت:

_ همین‌جوری بمون، باید ثبتش کنم!

• اگه بخوای، می‌تونیم تا شب همین‌جوری بمونیم.

_ دیوونه!

لیویا گوشیش رو بیرون آورد و چندتا عکس گرفت.

_ وایسا، چندتا دیگه هم پشت‌سرهم بگیرم، یکیشون خوب دربیاد.

لیویا همون‌طور که پشت‌سرهم روی صفحه می‌زد، جونگکوک سرش رو به سمت گونه‌ی لیویا برد و بوسیدش. بعد سرش رو بین گردنش پنهون کرد.

با برخورد لب‌های باریکش به پوست گردن دختر، زمزمه کرد:

• حالا قشنگ‌تر شدن.

گوشه‌ی لب‌های لیویا بالا رفت و چشم‌هاش رو روی هم فشرکمی دیگر قدم زدند که لیویا بازهم پیچشی رو زیر دلش احساس کرد.

جونگکوک

جانم +

_میشه بریم خونه..؟ فکر کنم دارم چیز میشم

چیز میشی؟ +

_چیز دیگه

جونگکوک کمی با تحلیل نگاهش کرد و بعد با فهمیدن منظورش گفت: آهااا.. خب پس وایسا برم و است چیز بگیرم

_چیز بگیری؟

چیز دیگه +

لیویا خنده بی‌جونی کرد: _برو بگیر

جونگکوک پا تند کرد و در عرض چند دقیقه با پلاستیک خرید برگشت.

خوبی؟ +

_آره خوبم

صورتت بی‌حاله +

_خوب میشم

تقریباً داشتن می‌رسیدن که لیویا درد بزرگی رو زیر دلش حس کرد و ناله خفیفی از دهانش خارج شد و با گرفتن شکمش خم شد. جونگکوک نگران دستش رو روی پشت دختر گذاشت.

چیشد؟ درد داری؟ +

لیویا بدون حرفی سرش رو تکون داد.

می‌خوای بغلت کنم هوم؟ +

_نه می‌تونم بیام

دستش رو گرفت و اون رو در آغوش کشید: وزنتو بنداز رو من اینجوری راحت‌تری.

راه باقی‌مونده رو هم طی کردند و جونگکوک بعد از بیرون آوردن کلید در رو باز کرد.

لیویا کیسه خرید رو ازش گرفت و به سمت سرویس بهداشتی رفت.

لباس زیرش رو عوض کرد و پد بهداشتیش رو گذاشت و وارد پذیرایی شد و روی مبل ولو شد.

صورتش از درد جمع شده بود و ناله‌های ریزی از بین لب‌هاش بیرون می‌اومد.

جونگکوک لباسش رو عوض کرد و کنار لیویا روی مبل نشست.

لیویا؟ +

لیویا سرش رو به طرف جونگکوک کرد و نگاهش کرد. جونگکوک اون رو سمت خودش کشید و روی پاهاش نشوند، سرش رو روی شونه‌اش تنظیم کرد و موهای اضافه‌اش رو کنار زد.

پای خودش رو روی میز روبه‌رو دراز کرد. پاهای بزار روی پای من. لیویا به دنبال حرف اون پاهاش رو روی پای پسر گذاشت و سرش رو داخل گردن جونگکوک فرو برد و چنگی به زیر دلش زد.

جونگکوک بوسه‌ای روی پیشونیش زد. همیشه این‌قدر درد داری؟

_نه.. بخاطر اینه که چند ماه نشدم.
دیدگاه ها (۳)

وقتی پریود میشه part 1

دید پنهان انفجار اشکار

دختر و پارتی

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

تک پارتی

سناریو

𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽 زیر حلقه ی سمت راست. p7نمی‌دونم چطور گذ...

قلدر مدرسه¹ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

گرگ و بره کوچکپارت ۳اتاقِ خوابِ تهیونگ مثلِ خودش بود؛ سرد، م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط