فیک یونمینp
فیک یونمین(p22)
از کجا به کجا...؟
بعد از اون ماجرای بیرون رفتن و استرسِ قایم کردنِ رابطه، یونگی و جیمین دوباره برگشتن پناهگاه امنشون، همون استودیو. هوا هنوز بوی بارون میداد، ولی این بار، انگار یه جور آرامشِ بعد از طوفان داشت.
یونگی یه بطری آب معدنی برداشت و داد به جیمین.
«بیا، گلوم خشک شد از بس حرفهای نصفه نیمه زدیم.»
جیمین لبخندی زد و گفت: «آره بابا. انگار رفته بودیم مصاحبهی مطبوعاتی، نه یه قرار کاری ساده!»
هر دو خندیدند. خندهی واقعی و بیدغدغه، انگار که تازه از زیر بار سنگینی در اومده باشن.
یونگی گفت: «واقعاً، فکر کنم باید یه دوره آموزشی ببینیم چطوری باید معمولی باشیم جلو بقیه!»
جیمین لیوان آب رو گذاشت زمین و گفت: «اصلاً ببینم، اون یارو آقای کامرانی چی فکر کرده؟ یارو داشت مثل کارآگاهها ما رو برانداز میکرد!»
یونگی تکیه داد به مبل. «نمیدونم والا. ولی اون لحظه که دستمو گذاشتم رو شونت، حس کردم قلبم داره از سینهام میزنه بیرون. فکر کردم الان دیگه آبرومون میره!»
جیمین شونههاش رو بالا انداخت. «خب، ولی نرفت که! اتفاقی نیفتاد. فقط... یه کم حسِ گناهآلود بود، نه؟»
یونگی سرش رو تکان داد. «دقیقاً! انگار داریم یه کارِ خیلی بزرگ رو مخفی میکنیم، در حالی که فقط... داریم همدیگه رو دوست داریم.»
جیمین برگشت و با نگاهی که هم شیطنت داشت و هم جدیت، به یونگی زل زد.
«خب، چرا مخفی کنیم؟ یعنی... تا کی؟»
یونگی کمی جا خورد. «یعنی چی؟ یعنی دوست ندارم همه بدونن؟ نه، اینطور نیست.»
مکث کرد.
«فقط... الان زوده. نمیخوام یهو همه چیز رو به هم بریزم. نمیخوام حرف و حدیث درست بشه.»
جیمین گفت: «آره، درک میکنم. ولی اینطوری خودمون رو شکنجه میدیم. هر بار که بخوایم یه جور دیگه رفتار کنیم، انگار داریم به خودمون دروغ میگیم.»
یونگی صاف نشست. «راست میگی. شاید باید یه جوری برنامهریزی کنیم. یه روزی... بگیم. وقتی آماده بودیم.»
جیمین لبخند زد. «آره، فکر خوبیه. ما هنوز کلی وقت داریم. ولی فعلاً... این استودیو رو عشقه! اینجا خودمونو لو نمیدیم.»
یونگی هم خندید.
«دقیقا! اینجا پادشاهیِ خودمونه. اینجا هر کاری دلمون بخواد میکنیم.»
جیمین جلو رفت و کنار یونگی روی مبل نشست. این بار، فاصله بینشان خیلی کمتر بود.
«خب، حالا که اومدیم اینجا، نظرت چیه یه کم موسیقی؟ یه چیزی که فقط خودمون بفهمیم چیه.»
یونگی نگاهی به جیمین انداخت، چشمهایش برق میزد.
«آره، چرا که نه. یه چیزی از اون شبِ بوسه، ولی این بار... فقط برای خودمون.»
نتهای پیانو شروع شد. این بار، آهنگ، کمی بازیگوشتر بود، پر از شیطنت و لبخندهای پنهانی. انگار که تمام حرفهایی که نمیتوانستند بزنند، حالا داشت در نتهای موسیقی فریاد زده میشد.
یونگی آهنگ را زد و جیمین با نگاهش همراهیاش میکرد، لبخند روی لبش.
«این آهنگ... دقیقاً حسِ الان ماست.»
یونگی سر تکان داد، بدون اینکه آهنگ را قطع کند.
«آره... همینطوری.»
و در آن لحظه، در آن استودیو، در میان نتهای موسیقی و نگاههای پنهانی، تمام نگرانیهای بیرون از آنجا، برای چند ساعتی فراموش شد. آنها در دنیای خودشان بودند، جایی که کلمات لازم نبودند و هر نت، حرفی از عشق را زمزمه میکرد.
از کجا به کجا...؟
بعد از اون ماجرای بیرون رفتن و استرسِ قایم کردنِ رابطه، یونگی و جیمین دوباره برگشتن پناهگاه امنشون، همون استودیو. هوا هنوز بوی بارون میداد، ولی این بار، انگار یه جور آرامشِ بعد از طوفان داشت.
یونگی یه بطری آب معدنی برداشت و داد به جیمین.
«بیا، گلوم خشک شد از بس حرفهای نصفه نیمه زدیم.»
جیمین لبخندی زد و گفت: «آره بابا. انگار رفته بودیم مصاحبهی مطبوعاتی، نه یه قرار کاری ساده!»
هر دو خندیدند. خندهی واقعی و بیدغدغه، انگار که تازه از زیر بار سنگینی در اومده باشن.
یونگی گفت: «واقعاً، فکر کنم باید یه دوره آموزشی ببینیم چطوری باید معمولی باشیم جلو بقیه!»
جیمین لیوان آب رو گذاشت زمین و گفت: «اصلاً ببینم، اون یارو آقای کامرانی چی فکر کرده؟ یارو داشت مثل کارآگاهها ما رو برانداز میکرد!»
یونگی تکیه داد به مبل. «نمیدونم والا. ولی اون لحظه که دستمو گذاشتم رو شونت، حس کردم قلبم داره از سینهام میزنه بیرون. فکر کردم الان دیگه آبرومون میره!»
جیمین شونههاش رو بالا انداخت. «خب، ولی نرفت که! اتفاقی نیفتاد. فقط... یه کم حسِ گناهآلود بود، نه؟»
یونگی سرش رو تکان داد. «دقیقاً! انگار داریم یه کارِ خیلی بزرگ رو مخفی میکنیم، در حالی که فقط... داریم همدیگه رو دوست داریم.»
جیمین برگشت و با نگاهی که هم شیطنت داشت و هم جدیت، به یونگی زل زد.
«خب، چرا مخفی کنیم؟ یعنی... تا کی؟»
یونگی کمی جا خورد. «یعنی چی؟ یعنی دوست ندارم همه بدونن؟ نه، اینطور نیست.»
مکث کرد.
«فقط... الان زوده. نمیخوام یهو همه چیز رو به هم بریزم. نمیخوام حرف و حدیث درست بشه.»
جیمین گفت: «آره، درک میکنم. ولی اینطوری خودمون رو شکنجه میدیم. هر بار که بخوایم یه جور دیگه رفتار کنیم، انگار داریم به خودمون دروغ میگیم.»
یونگی صاف نشست. «راست میگی. شاید باید یه جوری برنامهریزی کنیم. یه روزی... بگیم. وقتی آماده بودیم.»
جیمین لبخند زد. «آره، فکر خوبیه. ما هنوز کلی وقت داریم. ولی فعلاً... این استودیو رو عشقه! اینجا خودمونو لو نمیدیم.»
یونگی هم خندید.
«دقیقا! اینجا پادشاهیِ خودمونه. اینجا هر کاری دلمون بخواد میکنیم.»
جیمین جلو رفت و کنار یونگی روی مبل نشست. این بار، فاصله بینشان خیلی کمتر بود.
«خب، حالا که اومدیم اینجا، نظرت چیه یه کم موسیقی؟ یه چیزی که فقط خودمون بفهمیم چیه.»
یونگی نگاهی به جیمین انداخت، چشمهایش برق میزد.
«آره، چرا که نه. یه چیزی از اون شبِ بوسه، ولی این بار... فقط برای خودمون.»
نتهای پیانو شروع شد. این بار، آهنگ، کمی بازیگوشتر بود، پر از شیطنت و لبخندهای پنهانی. انگار که تمام حرفهایی که نمیتوانستند بزنند، حالا داشت در نتهای موسیقی فریاد زده میشد.
یونگی آهنگ را زد و جیمین با نگاهش همراهیاش میکرد، لبخند روی لبش.
«این آهنگ... دقیقاً حسِ الان ماست.»
یونگی سر تکان داد، بدون اینکه آهنگ را قطع کند.
«آره... همینطوری.»
و در آن لحظه، در آن استودیو، در میان نتهای موسیقی و نگاههای پنهانی، تمام نگرانیهای بیرون از آنجا، برای چند ساعتی فراموش شد. آنها در دنیای خودشان بودند، جایی که کلمات لازم نبودند و هر نت، حرفی از عشق را زمزمه میکرد.
- ۴۸۳
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط