𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟬𝟬
صدای آرومش بین هیاهوی دور مردم گم میشد.
تهیونگ: همون شب اول... من اصلا نمیدونستم تو کی هستی. اسمت رو نمیدونستم. نمیدونستم از کجا اومدی، چی دوست داری، چرا اونقدر تنها به نظر میرسیدی... حتی نمیدونستم فرداش دوباره میبینمت یا نه.
نگاهش دوباره روی من نشست.
تهیونگ: ولی یادمه وقتی برای اولین بار دیدمت، زمان برام متوقف شد.
لبخند کمرنگی زد.
تهیونگ: عجیب بود. اطرافم پر از آدم بود، صدا میاومد، موسیقی پخش میشد... ولی من فقط تو رو میدیدم.
لبم کمی لرزید.
تهیونگ: هنوزم نمیدونم دقیقا چی توی اون نگاهت بود. شاید خستگی و همراه شور و شوق زیاد بود.. شاید هم فقط یه لحظهی معمولی برای تو بود.
سرش رو کمی پایین انداخت.
تهیونگ: اما برای من معمولی نبود.
چند ثانیه سکوت کرد.
تهیونگ: همون لحظه یه چیزی توی دلم گفت که این دختر قراره برای من و زندگیم دردسر بشه.
ناخودآگاه لبخند زدم.
ا.ت: دردسر؟
خندید؛ خندهای کوتاه و آروم.
تهیونگ: بزرگترین و قشنگ ترین دردسر زندگیم.
بعد دوباره جدی شد.
تهیونگ: وقتی اون شب تموم شد، با خودم گفتم این فقط یه حس زودگذره. اگه بخوابم و فردا که بیدار بشم، همهچیز عادی میشه. حتی سعی کردم خودم رو قانع کنم که فقط به خاطر رقصت تحت تأثیر قرار گرفتم.
نفسش رو آهسته بیرون داد.
تهیونگ: ولی کل شب فکرم این بود که دوباره ببینمت و وقتی فردا شد و اولین چیزی که بهش فکر کردم، تو بودی.
نگاهش روی صورتم ثابت موند.
تهیونگ: روز بعد هم همینطور. بعدش هم.
لبخند تلخی زد.
تهیونگ: شروع کردم به بهونههای مسخره برای دیدنت. از کنار آکادمی رد میشدم، حتی وقتی هیچ کاری اون اطراف نداشتم. مینشستم یه جایی که شاید از دور ببینمت. بعد کمکم متوجه شدم دارم چیزهایی دربارهت میفهمم که خودت حتی نمیدونی من متوجهشون شدم.
انگشتهاش کمی دور دستم محکمتر شد.
تهیونگ: فهمیدم وقتی خستهای، قبل از اینکه وارد سالن بشی چند ثانیه چشمهات رو میبندی. فهمیدم وقتی عصبی میشی، ناخون هات رو به کف دستت فشار میدی. فهمیدم بعد از تمرین، همیشه دنبال یه خوراکی شیرین میگردی.
لبخندم آرومآروم محو شد و جای خودش رو به احساسی گرم داد.
تهیونگ: حتی فهمیدم وقتی واقعا خوشحالی، لبخندت با بقیهی وقتها فرق داره.
مکث کرد.
تهیونگ: و یه جایی وسط همهی این چیزهای کوچیک، فهمیدم این فقط یه حس زودگذر نیست.
صدای موسیقی دوردست برای چند لحظه محو شد.
تهیونگ: من عاشقت شده بودم.
نفسم در سینه حبس شد.
تهیونگ: بدون اینکه ازت اجازه یا بهت گفته باشم. بدون اینکه ازت چیزی بخوام. حتی بدون اینکه بدونم آخرش قراره کنارم بمونی یا نه.
چشمهاش برای لحظهای برق زد.
تهیونگ: شاید برای همین وقتی سعی کردی ازم فاصله بگیری، اینقدر سخت بود. چون من قبل از اینکه بفهمم چه اتفاقی افتاده، تموم وجودم رو به کسی گره زده بودم که هنوز حتی نمیدونست چقدر برام مهمه.
آروم دستم رو بالا آورد و انگشتهام رو میان انگشتهاش محکم تر کرد.
تهیونگ: اون شب..فقط... یه چیزی درونم، با دیدنت برای اولین بار ساکت شد.
لبخند خیلی آرومی روی لبش نشست.
تهیونگ: و از اون شب به بعد، هرچقدر بیشتر شناختمت، بیشتر مطمئن شدم اون حس اشتباه نبوده.
سرش رو کمی نزدیکتر آورد.
تهیونگ: حالا اگه ازم بپرسی هنوز به عشق در نگاه اول اعتقاد ندارم...
مکث کرد.
تهیونگ: میگم نه.
ابروهام کمی بالا رفت.
تهیونگ لبخند زد.
تهیونگ: چون من دیگه بهش باور ندارم.
انگشت شستش آروم روی دستم کشیده شد.
تهیونگ: من تجربهش کردم.
●حمایت فراموش نشههه
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟬𝟬
صدای آرومش بین هیاهوی دور مردم گم میشد.
تهیونگ: همون شب اول... من اصلا نمیدونستم تو کی هستی. اسمت رو نمیدونستم. نمیدونستم از کجا اومدی، چی دوست داری، چرا اونقدر تنها به نظر میرسیدی... حتی نمیدونستم فرداش دوباره میبینمت یا نه.
نگاهش دوباره روی من نشست.
تهیونگ: ولی یادمه وقتی برای اولین بار دیدمت، زمان برام متوقف شد.
لبخند کمرنگی زد.
تهیونگ: عجیب بود. اطرافم پر از آدم بود، صدا میاومد، موسیقی پخش میشد... ولی من فقط تو رو میدیدم.
لبم کمی لرزید.
تهیونگ: هنوزم نمیدونم دقیقا چی توی اون نگاهت بود. شاید خستگی و همراه شور و شوق زیاد بود.. شاید هم فقط یه لحظهی معمولی برای تو بود.
سرش رو کمی پایین انداخت.
تهیونگ: اما برای من معمولی نبود.
چند ثانیه سکوت کرد.
تهیونگ: همون لحظه یه چیزی توی دلم گفت که این دختر قراره برای من و زندگیم دردسر بشه.
ناخودآگاه لبخند زدم.
ا.ت: دردسر؟
خندید؛ خندهای کوتاه و آروم.
تهیونگ: بزرگترین و قشنگ ترین دردسر زندگیم.
بعد دوباره جدی شد.
تهیونگ: وقتی اون شب تموم شد، با خودم گفتم این فقط یه حس زودگذره. اگه بخوابم و فردا که بیدار بشم، همهچیز عادی میشه. حتی سعی کردم خودم رو قانع کنم که فقط به خاطر رقصت تحت تأثیر قرار گرفتم.
نفسش رو آهسته بیرون داد.
تهیونگ: ولی کل شب فکرم این بود که دوباره ببینمت و وقتی فردا شد و اولین چیزی که بهش فکر کردم، تو بودی.
نگاهش روی صورتم ثابت موند.
تهیونگ: روز بعد هم همینطور. بعدش هم.
لبخند تلخی زد.
تهیونگ: شروع کردم به بهونههای مسخره برای دیدنت. از کنار آکادمی رد میشدم، حتی وقتی هیچ کاری اون اطراف نداشتم. مینشستم یه جایی که شاید از دور ببینمت. بعد کمکم متوجه شدم دارم چیزهایی دربارهت میفهمم که خودت حتی نمیدونی من متوجهشون شدم.
انگشتهاش کمی دور دستم محکمتر شد.
تهیونگ: فهمیدم وقتی خستهای، قبل از اینکه وارد سالن بشی چند ثانیه چشمهات رو میبندی. فهمیدم وقتی عصبی میشی، ناخون هات رو به کف دستت فشار میدی. فهمیدم بعد از تمرین، همیشه دنبال یه خوراکی شیرین میگردی.
لبخندم آرومآروم محو شد و جای خودش رو به احساسی گرم داد.
تهیونگ: حتی فهمیدم وقتی واقعا خوشحالی، لبخندت با بقیهی وقتها فرق داره.
مکث کرد.
تهیونگ: و یه جایی وسط همهی این چیزهای کوچیک، فهمیدم این فقط یه حس زودگذر نیست.
صدای موسیقی دوردست برای چند لحظه محو شد.
تهیونگ: من عاشقت شده بودم.
نفسم در سینه حبس شد.
تهیونگ: بدون اینکه ازت اجازه یا بهت گفته باشم. بدون اینکه ازت چیزی بخوام. حتی بدون اینکه بدونم آخرش قراره کنارم بمونی یا نه.
چشمهاش برای لحظهای برق زد.
تهیونگ: شاید برای همین وقتی سعی کردی ازم فاصله بگیری، اینقدر سخت بود. چون من قبل از اینکه بفهمم چه اتفاقی افتاده، تموم وجودم رو به کسی گره زده بودم که هنوز حتی نمیدونست چقدر برام مهمه.
آروم دستم رو بالا آورد و انگشتهام رو میان انگشتهاش محکم تر کرد.
تهیونگ: اون شب..فقط... یه چیزی درونم، با دیدنت برای اولین بار ساکت شد.
لبخند خیلی آرومی روی لبش نشست.
تهیونگ: و از اون شب به بعد، هرچقدر بیشتر شناختمت، بیشتر مطمئن شدم اون حس اشتباه نبوده.
سرش رو کمی نزدیکتر آورد.
تهیونگ: حالا اگه ازم بپرسی هنوز به عشق در نگاه اول اعتقاد ندارم...
مکث کرد.
تهیونگ: میگم نه.
ابروهام کمی بالا رفت.
تهیونگ لبخند زد.
تهیونگ: چون من دیگه بهش باور ندارم.
انگشت شستش آروم روی دستم کشیده شد.
تهیونگ: من تجربهش کردم.
●حمایت فراموش نشههه
- ۱.۱k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط