پارت بلای جونم
#پارت_60🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛
خیره نگاهش کردم که از اشپزخونه جعبه پلاستیکی اورد و مقابلم نشست.
صورتش عصبی بود.
جرعت یککلام حرف زدن نداشتم اما باید میپرسیدم مونا کجا رفته؟
دستم رو سمت خودش کشید و با پنس کوچیکی شیشه خورده هارو از کف دستم بیرون کشید و زیر لب غر زد:
- کی بهت گفت سمت شیشه ها بری؟ کسی ازت نخواست تمیز شون کنی ...
لبم رو در حالی که گاز گرفته بودم تا صدام از درد در نیاد، ناچار باز کردم.
- ...خب خب فقط میخواستم کمک کنم.
اخم توی هم کشید و سرش رو بالا اورد.
- دردسر کوچولو ...تو همین که هیچکار نکنی خودش کمک بزرگیه!
من واقعا دردسر بودم.
دور دستم رو با باند پیچید که پرسیدم:
- برنمگیرده؟ داره بارون میاد!
در حالی که داشت جعبه رو جمع میکرد، سرش رو بالا اورد.
- کی؟
پوست لبم رو بی اختیار جوییدم.
- مو ...مونا!
به مبل تکیه زد و در حالی که داشت دکمه های پیراهنش رو باز میکرد، جواب داد:
- نمیدونم ...وظیفهم بود برم دنبالش ...برگشتن و برنگشتنش با خودشه!
💛
💛💛
💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛💛💛
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛
خیره نگاهش کردم که از اشپزخونه جعبه پلاستیکی اورد و مقابلم نشست.
صورتش عصبی بود.
جرعت یککلام حرف زدن نداشتم اما باید میپرسیدم مونا کجا رفته؟
دستم رو سمت خودش کشید و با پنس کوچیکی شیشه خورده هارو از کف دستم بیرون کشید و زیر لب غر زد:
- کی بهت گفت سمت شیشه ها بری؟ کسی ازت نخواست تمیز شون کنی ...
لبم رو در حالی که گاز گرفته بودم تا صدام از درد در نیاد، ناچار باز کردم.
- ...خب خب فقط میخواستم کمک کنم.
اخم توی هم کشید و سرش رو بالا اورد.
- دردسر کوچولو ...تو همین که هیچکار نکنی خودش کمک بزرگیه!
من واقعا دردسر بودم.
دور دستم رو با باند پیچید که پرسیدم:
- برنمگیرده؟ داره بارون میاد!
در حالی که داشت جعبه رو جمع میکرد، سرش رو بالا اورد.
- کی؟
پوست لبم رو بی اختیار جوییدم.
- مو ...مونا!
به مبل تکیه زد و در حالی که داشت دکمه های پیراهنش رو باز میکرد، جواب داد:
- نمیدونم ...وظیفهم بود برم دنبالش ...برگشتن و برنگشتنش با خودشه!
💛
💛💛
💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛💛💛
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔⃟✨›•••╺╾╴╌
- ۳.۲k
- ۰۸ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط