بارانم و به هرچه از این خاک راضی ام

بارانم و به هرچه از این خاک راضی‌ ام
حتا به رویش خس بی باک راضی‌ ام
حتا همین که خاک بیابانی ِ دلت
گاهی به شبنمی شده نمناک راضی‌ ام
فریاد می‌ شوم که سکوت تو بشکند
ای کوه یخ! ببین که به پژواک راضی‌ ام
یعقوب داشت آنچه زلیخا دریده بود
از یوسفم به پیرهنی چاک راضی‌ ام
روزی به جانبت نظرم پاک بود و حال
آن پاکبازی‌ ام که به ناپاک راضی‌ ام!
ناکامی‌ ام مرا به مقام رضا رساند
طوری فلک شدم که از افلاک راضی‌ ام!
همپای شکوه کو؟ به رفیقان امید نیست!
تنها ز اشک‌ خون شده‌ی تاک راضی‌ ام

/ سعید
دیدگاه ها (۱)

در راهی بی نور قدم می گذارم قدم هایی کوتاه نا مطمئن جلوی...

گریه هم بر غم این فاصله مرهم نشودمثل یک قهوه که از تلخی آن ک...

/ سعید

/ سعید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط