بی تو با راه و قدم های هراسان چه کنم

بی تو با راه و قدم های هراسان چه کنم
با غم انگیزترین حالِ خیابان چه کنم

با تو پُر می شدم از گرمیِ آغوشِ بهار
بی تو من با بدنِ سردِ زمستان چه کنم

از همین فاصله ها بود که رفتی و هنوز
مانده ام با تبِ پاییزیِ سوزان چه کنم

هدف از عشقِ تو این پنجره ی سرد نبود
پشتِ این شیشه و با نم نمِ باران چه کنم

فـال هم همدلِ من نیست! عجب بخت بدی
با لَجِ "حافظ" و هر صفحه ی "دیوان" چه کنم

باد و بارانِ بهاری و من و چتر و خودت
حال با یادِ تو و سردیِ آبان چه کنم

یادِ آن خاطره ها، قصه ی "زخم و نمک" است
با دلِ زخمیِ از یــــادْ گریزان چه کنم

خاطرم هست که گفتی دلت اینجا خوش نیست
فکر من باش که با حالِ پریشان چه کنم
دیدگاه ها (۳)

نمی خواهم فیلم بازی کنمهنوز زندگی را دوست دارمکه قرص هایم را...

"خودم" معشوقه ی شعرهایم کرده بودمت:انصاف نبود از راه نرسیده ...

بارانی کهامروزِ چشمانم را گل‌آلود کرد،دیروزِ پنجره‌ام رااز گ...

گاهی که خیلی غمگین میشوم گریه نمیکنم فقط لبخندی کش دار و تلخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط