دختری از مردی پرسید :

دختری از مردی پرسید :
چرا تا مرز دیوانگی عاشق کسی میشوم
در حالی که میدانم در نهایت به اون نمیرسم ؟
مرد جواب داد:
به من بگو چرا زندگی میکنیم
در حالی که میدانیم در آخر می میریم !؟
هیچی دیگه
دختره هم زد تو دهنش
گفت سوال منو با سوال جواب نده !
دیدگاه ها (۶)

فوق العادس این نوشته سهراب: آنگاه که غرور کسی را له می کنی، ...

اگه بنی ادم اعضای یکدیگرند.....دقیقا من الان جیگر کی ام؟؟؟وا...

سلام بچه ها، صبحتون بخیر بچه ها اکثرتون داداش منصور گل و مهر...

صد در صد

RESPECT OR DIE : پارت پانزدهممرد چند لحظه به جونگ‌کوک خیره م...

#ارباب‌سنگدل #پارت_31توی راه برگشت به عمارت کوک ماشین رو زد...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت هــفــدهــم 𓆪 🖤🥀اسما حتی نفس هم نمی‌کشید.صدای...

🦢 پارت نوزدهم | محافظجنگکوک هنوز به صفحه‌ی گوشی خیره بود.عکس...

پارت۴۴ قمار یا زندگی

داستان عاشقانه جدید

😏🖤 اینجا دیگه راز «وارث» جدی‌تر میشه و یه سورپرایز هم برای ا...

پارت دهم | پایان بازیصدای آن مرد هنوز در عمارت می‌پیچید.«باز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط