You are mine...⁶
You are mine...⁶
کمی بعد،غذا رو اوردن..
+ببرید توی اتاق ملکه سو
:چشم
خب..امروز هم زنده موندم...
[ویو نیلا]
در اتاقم زده شد..
با صدای بلندی گفتم:
-بفرمایید
همون لحظه،سه تا از خدمتکارها،با سینی پر از غذا وارد شدن
یا خدا..چقدر غذااااا
چشمام برق زد
:از طرف پادشاه براتون غذا اوردیم
-بزارشون روی تخت
غذا هارو گذاشتن روی تخت..تعظیم کردن و رفتن
شروع کردم به خوردن غذا..
واقعا لذت بخش تر از غذا وجود نداره..البته بعد از گوشی..که فعلا در دسترسم نیست
همینجوری داشتم با خودم فکر میکردم،که یهو در با شتاب باز شد:
-هووووی مگه طویلهاس که اینجوری وارد میشی؟
:ببخشید اعلیا حضرت..متاسفم
-کارتو بگو
:یه دختری اومده و میگه با شما کار داره
-کیه؟
:نمیدونیم
-اسمش؟
:نمیدونیم
-پس دقیقا چه غلطی میکنید؟
:بهمون نمیگه اعلیاحضرت
به سختی از غذا دل کندم
دنباله ی لباسم رو جمع کردم و از تخت اومدم پایین
وقتی از در خارج شدم،چندتا خدمتکار هم پشت سرم اومدن
تا رسیدم به سالن اصلی..
یه دختر بود..تقریبا بهش میخورد ۲۰سالش باشه..موهای بلندی داشت و یه لباس مشکی تنش بود..دقیقا همون چیزی که من توی کمدم،توی اینده داشتم
دختر تعظیمی کرد:
:سلام بانوی ملکه
-سلام
:میشه لطفا با خودتون صحبت کنم؟
-برای همین اینجام
:منظورم..بدون خدمتکاره
-باشه..
جونگکوک یه نگاه به کل خدمتکارا کرد..صرف ۵ثانیه،همه رفتن بیرون
صدای بسته شدن در تالار،سکوت سنگین قصر شکسته شد
دختر با لبخند شیطنت آمیزی گفت:
:اینو برای شما اوردم..ملکه ی من
بعد دستبندی رو جلوی من گرفت
دستبند دقیقا همون دستبندی بود که من توی اینده داشتم..و یادمه که هیچوقت نیاورده بودم
-تو دقیقا کی هستی؟
:من؟
خندید..
:من کسیام که کمکت میکنه..ملکه نیلا
من و جونگکوک همزمان به هم نگاه کردیم
و وقتی برگشتیم سمت دختره،دیگه اونجا نبود
محاله اگر کسی اسم واقعی منو بدونه..اونم روز اول!
+او دختر کی بود؟
-نمیدونم..
+این دستبند چیه؟
-این دستبند رو من توی اینده داشتم..و عمرا اگر اینجا وجود داشته باشه
+از کجا معلوم؟ممکنه از گذشته بهت ارث رسیده باشه
-اخه خودم اینو درست کردم!
سکوت*
باد پرده هارو به حرکت در میاورد و فقط،صدای پرده ها به گوش میرسید
کمی گذشت..
+این یه نشونهاس؟درسته؟
-نه..یه سرنخه!
*ادامه دارد...
[اسلاید دو:دستبند نیلا]
کمی بعد،غذا رو اوردن..
+ببرید توی اتاق ملکه سو
:چشم
خب..امروز هم زنده موندم...
[ویو نیلا]
در اتاقم زده شد..
با صدای بلندی گفتم:
-بفرمایید
همون لحظه،سه تا از خدمتکارها،با سینی پر از غذا وارد شدن
یا خدا..چقدر غذااااا
چشمام برق زد
:از طرف پادشاه براتون غذا اوردیم
-بزارشون روی تخت
غذا هارو گذاشتن روی تخت..تعظیم کردن و رفتن
شروع کردم به خوردن غذا..
واقعا لذت بخش تر از غذا وجود نداره..البته بعد از گوشی..که فعلا در دسترسم نیست
همینجوری داشتم با خودم فکر میکردم،که یهو در با شتاب باز شد:
-هووووی مگه طویلهاس که اینجوری وارد میشی؟
:ببخشید اعلیا حضرت..متاسفم
-کارتو بگو
:یه دختری اومده و میگه با شما کار داره
-کیه؟
:نمیدونیم
-اسمش؟
:نمیدونیم
-پس دقیقا چه غلطی میکنید؟
:بهمون نمیگه اعلیاحضرت
به سختی از غذا دل کندم
دنباله ی لباسم رو جمع کردم و از تخت اومدم پایین
وقتی از در خارج شدم،چندتا خدمتکار هم پشت سرم اومدن
تا رسیدم به سالن اصلی..
یه دختر بود..تقریبا بهش میخورد ۲۰سالش باشه..موهای بلندی داشت و یه لباس مشکی تنش بود..دقیقا همون چیزی که من توی کمدم،توی اینده داشتم
دختر تعظیمی کرد:
:سلام بانوی ملکه
-سلام
:میشه لطفا با خودتون صحبت کنم؟
-برای همین اینجام
:منظورم..بدون خدمتکاره
-باشه..
جونگکوک یه نگاه به کل خدمتکارا کرد..صرف ۵ثانیه،همه رفتن بیرون
صدای بسته شدن در تالار،سکوت سنگین قصر شکسته شد
دختر با لبخند شیطنت آمیزی گفت:
:اینو برای شما اوردم..ملکه ی من
بعد دستبندی رو جلوی من گرفت
دستبند دقیقا همون دستبندی بود که من توی اینده داشتم..و یادمه که هیچوقت نیاورده بودم
-تو دقیقا کی هستی؟
:من؟
خندید..
:من کسیام که کمکت میکنه..ملکه نیلا
من و جونگکوک همزمان به هم نگاه کردیم
و وقتی برگشتیم سمت دختره،دیگه اونجا نبود
محاله اگر کسی اسم واقعی منو بدونه..اونم روز اول!
+او دختر کی بود؟
-نمیدونم..
+این دستبند چیه؟
-این دستبند رو من توی اینده داشتم..و عمرا اگر اینجا وجود داشته باشه
+از کجا معلوم؟ممکنه از گذشته بهت ارث رسیده باشه
-اخه خودم اینو درست کردم!
سکوت*
باد پرده هارو به حرکت در میاورد و فقط،صدای پرده ها به گوش میرسید
کمی گذشت..
+این یه نشونهاس؟درسته؟
-نه..یه سرنخه!
*ادامه دارد...
[اسلاید دو:دستبند نیلا]
- ۱.۸k
- ۱۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط