دست هایم

دست هایم
سراپا پرسش اند
و من تنها وانمود می کنم
که آن ها را نمی شنوم
پاسخ نمی دهم
دلم امّا
سایه های در گلویم را
به یاد می آورد
و من تنهاترمی شوم
در غروب هائی که حرف هایم
بوی غبار می دهد
دیدگاه ها (۱)

شب بخیرهای سرشبی رااز کنارش ساده نگذریدمعنی هرچیزی را می دهد...

ټمام خوبے...حس مالڪېت..اېڼہ ڪہ...از ڪسے ڪہ...دوسش داړے...بپړ...

تــو رااز منکم کننــد #هیــچمیمــاند...‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌

و تو چون مصرع شعری زیباسطر برجسته ای از زندگی من هستی❣

هیچ کس حریم اطلسی ها را پاس نمی دارد و بر داغ لاله ها در هم ...

هم اتاقی قدیمی -پارت-۲۵

پزشکیان و رفقاش منجی دشمنانندتهدید به استعفا برای تکمیل قدرت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط