داستان کوتاه
داستان کوتاه
جوان خیلی آرام و متین به مردی نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت : ببخشید آقا! من می تونم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟
مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان جمعیت، یقه جوان را گرفت او را به دیوار کوفت و فریاد زد:
مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری . خجالت نمی کشی؟ …
جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد:
خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی بشین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم … حالا هم یقمو ول کنین.
مرد خشکش زد … همانطور که یقه جوان را گرفته بود، زیر چشمی زنش را برانداز کرد وخودش خجالت کشید
جوان خیلی آرام و متین به مردی نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت : ببخشید آقا! من می تونم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟
مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان جمعیت، یقه جوان را گرفت او را به دیوار کوفت و فریاد زد:
مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری . خجالت نمی کشی؟ …
جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد:
خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی بشین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم … حالا هم یقمو ول کنین.
مرد خشکش زد … همانطور که یقه جوان را گرفته بود، زیر چشمی زنش را برانداز کرد وخودش خجالت کشید
- ۵۹
- ۱۷ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط