ناگهان در همین حین لئو و خانواده اش به مهمانی رسیدند لایرا سریع آنها ...
𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ³
....................................................
ناگهان در همین حین، لئو و خانواده اش به مهمانی رسیدند. لایرا سریع آنها را دید و با آرنجش سلقمه ای به پهلوی امیلی زد و گفت"اونجارو... پسر خالت اومد...." امیلی برگشت و بلافاصله با لئو چشم در چشم شد. گرگ امیلی بی قراری میکرد. لئو با نگاهش کاملا امیلی را بلعید و پوزخند چندشی زد. لایرا با اخم در گوش امیلی زمزمه کرد"پسره ی چشم چرون..." اما خدارو شکر لئو اول به طرف گروهی از دوستانش رفت تا با آنها گفت و گو کند. ساعت تقریبا ۸:۴۵ شب بود. امیلی و لایرا مشغول صحبت بودند که لایرا مکث کرد و گفت"امیلی!... آلفا داره میاد!... میتونم هالهش رو حس کنم..." چند لحظه بعد مردی که کت و شلوار تماما مشکی و پیراهن مردانه مشکی ای زیر کت و شلوارش پوشیده بود، به همراه دو نفر از دوستانش وارد شد. مرد قدبلند بود و بدن عضلانی اش حتی از زیر کت و شلوار هم مشخص بود؛ موهای مشکی و چشمان مشکی سردی داشت و خیلی جذاب به نظر میرسید. لایرا دست امیلی را گرفت و گفت"آره خودشه!... آلفاعه... اسمش نیکولاسه..." نیکولاس همین که وارد سالن شد ایستاد. به نظر شوکه میآمد و برای لحظه ای حالت چشمانش عوض شد، انگار کنترل گرگش برایش سخت شد. نیکولاس مهمان ها را از نظر گذراند اما نگاهش شاید برای صدم ثانیه ای روی امیلی بیشتر ماند. سپس دوباره همان نقاب سرد روی چهره اش پدیدار شد و با همان دو دوستش سر میزی نشست.
(Nicolas's view)
برای لحظه ای بویی حس کردم... لعنت بهش جفتم اینجاست! کنترل گرگم برام سخت شده، میخواد خودشو آزاد کنه و هرچه زود تر جفتش رو ببینه... به سختی میتونم نگهش دارم... یعنی جفتم هم متوجه شده؟... نگاهی بین جمعیت انداختم. خودشه!... اون دختره!... ولی اون در برابر من خیلی جوونه... مطمئنم هنوز نمیتونه جفتش رو تشخیص بده و هنوز متوجه من نشده... حالا که دیدمش حتی کنترل گرگم سخت تر هم شده و انرژی زیادی میبره...
***
بعد از اینکه نیکولاس سر میز نشست، روی صندلی لم داد و سرش را به تاج صندلی تکیه داد. یکی از دوستانش که نامش لوکا بود پرسید"چی شده،پسر؟... حالت خوبه؟" نیکلاس درحالی که چشمانش را بسته بود گفت"نگران نباش... خوبم، فقط سرم درد میکنه" و کمی چشمانش را باز کرد و ریزنگاهی به امیلی انداخت. در همین حین، لایرا خطاب به امیلی گفت"دیدیش؟... هالهش خیلی قویه... باعث میشه کسی جرئت سرپیچی نداشته باشه... گرچه تو الان حس نمیکنی... دوماه دیگه که ۱۸ ساله شدی میفهمی" آنا سرش را تکان داد. دختران میز بقلی پچ پچ میکردند"وای دیدیش!!...""آره خیلی جذابه...""کاش من جفتش باشم!""احتمالا هنوز جفتشو ندیده " بعد از گذشت حدودا ربع ساعت، لئو به طرف میز امیلی و لایرا رفت. وقتی به آنها رسید، با پوزخند مسخره ای به سر تا پای امیلی نگاه کرد و گفت"امشب عالی به نظر میرسی عزیزم!" و سر میز نشست. امیلی لبخند مصنوعی زد و گفت"ممنون..." لئو دست امیلی را گرفت و بوسه ای به کف دستش زد و دست امیلی را روی گونه اش نگه داشت و با لحن چندشی گفت"خوشحالم که قراره مال من بشی!" لایرا سریع دست امیلی را کشید و گفت"فعلا توی مهمونی هستیم لئو!" نیکولاس از دور نگاه میکرد؛ گرگش از عصبانیت غرش میکرد و میخواست دست لئو را بخاطر لمس کردن دختر بشکند. نیکولاس کراواتش را با دستش شل کرد تا بتواند نفسی بکشد، هاله اش از شدت عصبانیت شدیدتر شده بود. لایرا کمی اخم کرد و گفت"آلفا عصبانیه؟... چون هالهش خیلی غالب شده... نفسم بالا نمیاد..." لوکا خطاب به نیکولاس گفت"خودتو کنترل کن!... مگه چه اتفاقی برات افتاده؟" نیکولاس با صدای گرفته ای گفت"فقط... حالم خوب نیست... میرم بیرون هوا بخورم... گرگم سعی داره بیرون بیاد... کنترلش خیلی سخته... احتمالا برم شکار" لوکا با کمی اخم گفت"باز میخوای یه قتل عام دیگه راه بندازی؟" نیکولاس دکمه اول پیراهنش را باز کرد و با تندی گفت"ترجیح میدی اینجا گرگم آزاد شه و همه رو لت و پاره کنه!؟" و از روی صندلی بلند شد و به طرف بیرون رفت. لایرا گفت"انگار گرگ آلفا داره بیرون میاد!... خدا به دادمون برسه!" امیلی با کنجکاوی گفت"خب بیرون بیاد... مگه چی میشه... ما هم گرگمون بار ها بیرون اومده" لایرا جواب داد"آره ولی این فرق داره... چند ماه پیش گرگ آلفا بیرون اومد و بعدش... بوم!... حیوونای زیادی به طرز فجیعی قتل عام شدن!" چشمان قهوهای امیلی از تعجب گشاد شد. در همین حین، نیکولاس تا توانست از محل جشن دور شد. گرگش بیرون آمد؛ گرگ سیاه بزرگی که حالا کنترلش دست نیکولاس نبود. گرگی که میخواست خشمش را تخلیه کند. حدودا ساعت ۱۱ شب بود که مهمانی به پایان رسید.......
.............................................
امیدوارم لذت ببرین🎀💙
....................................................
ناگهان در همین حین، لئو و خانواده اش به مهمانی رسیدند. لایرا سریع آنها را دید و با آرنجش سلقمه ای به پهلوی امیلی زد و گفت"اونجارو... پسر خالت اومد...." امیلی برگشت و بلافاصله با لئو چشم در چشم شد. گرگ امیلی بی قراری میکرد. لئو با نگاهش کاملا امیلی را بلعید و پوزخند چندشی زد. لایرا با اخم در گوش امیلی زمزمه کرد"پسره ی چشم چرون..." اما خدارو شکر لئو اول به طرف گروهی از دوستانش رفت تا با آنها گفت و گو کند. ساعت تقریبا ۸:۴۵ شب بود. امیلی و لایرا مشغول صحبت بودند که لایرا مکث کرد و گفت"امیلی!... آلفا داره میاد!... میتونم هالهش رو حس کنم..." چند لحظه بعد مردی که کت و شلوار تماما مشکی و پیراهن مردانه مشکی ای زیر کت و شلوارش پوشیده بود، به همراه دو نفر از دوستانش وارد شد. مرد قدبلند بود و بدن عضلانی اش حتی از زیر کت و شلوار هم مشخص بود؛ موهای مشکی و چشمان مشکی سردی داشت و خیلی جذاب به نظر میرسید. لایرا دست امیلی را گرفت و گفت"آره خودشه!... آلفاعه... اسمش نیکولاسه..." نیکولاس همین که وارد سالن شد ایستاد. به نظر شوکه میآمد و برای لحظه ای حالت چشمانش عوض شد، انگار کنترل گرگش برایش سخت شد. نیکولاس مهمان ها را از نظر گذراند اما نگاهش شاید برای صدم ثانیه ای روی امیلی بیشتر ماند. سپس دوباره همان نقاب سرد روی چهره اش پدیدار شد و با همان دو دوستش سر میزی نشست.
(Nicolas's view)
برای لحظه ای بویی حس کردم... لعنت بهش جفتم اینجاست! کنترل گرگم برام سخت شده، میخواد خودشو آزاد کنه و هرچه زود تر جفتش رو ببینه... به سختی میتونم نگهش دارم... یعنی جفتم هم متوجه شده؟... نگاهی بین جمعیت انداختم. خودشه!... اون دختره!... ولی اون در برابر من خیلی جوونه... مطمئنم هنوز نمیتونه جفتش رو تشخیص بده و هنوز متوجه من نشده... حالا که دیدمش حتی کنترل گرگم سخت تر هم شده و انرژی زیادی میبره...
***
بعد از اینکه نیکولاس سر میز نشست، روی صندلی لم داد و سرش را به تاج صندلی تکیه داد. یکی از دوستانش که نامش لوکا بود پرسید"چی شده،پسر؟... حالت خوبه؟" نیکلاس درحالی که چشمانش را بسته بود گفت"نگران نباش... خوبم، فقط سرم درد میکنه" و کمی چشمانش را باز کرد و ریزنگاهی به امیلی انداخت. در همین حین، لایرا خطاب به امیلی گفت"دیدیش؟... هالهش خیلی قویه... باعث میشه کسی جرئت سرپیچی نداشته باشه... گرچه تو الان حس نمیکنی... دوماه دیگه که ۱۸ ساله شدی میفهمی" آنا سرش را تکان داد. دختران میز بقلی پچ پچ میکردند"وای دیدیش!!...""آره خیلی جذابه...""کاش من جفتش باشم!""احتمالا هنوز جفتشو ندیده " بعد از گذشت حدودا ربع ساعت، لئو به طرف میز امیلی و لایرا رفت. وقتی به آنها رسید، با پوزخند مسخره ای به سر تا پای امیلی نگاه کرد و گفت"امشب عالی به نظر میرسی عزیزم!" و سر میز نشست. امیلی لبخند مصنوعی زد و گفت"ممنون..." لئو دست امیلی را گرفت و بوسه ای به کف دستش زد و دست امیلی را روی گونه اش نگه داشت و با لحن چندشی گفت"خوشحالم که قراره مال من بشی!" لایرا سریع دست امیلی را کشید و گفت"فعلا توی مهمونی هستیم لئو!" نیکولاس از دور نگاه میکرد؛ گرگش از عصبانیت غرش میکرد و میخواست دست لئو را بخاطر لمس کردن دختر بشکند. نیکولاس کراواتش را با دستش شل کرد تا بتواند نفسی بکشد، هاله اش از شدت عصبانیت شدیدتر شده بود. لایرا کمی اخم کرد و گفت"آلفا عصبانیه؟... چون هالهش خیلی غالب شده... نفسم بالا نمیاد..." لوکا خطاب به نیکولاس گفت"خودتو کنترل کن!... مگه چه اتفاقی برات افتاده؟" نیکولاس با صدای گرفته ای گفت"فقط... حالم خوب نیست... میرم بیرون هوا بخورم... گرگم سعی داره بیرون بیاد... کنترلش خیلی سخته... احتمالا برم شکار" لوکا با کمی اخم گفت"باز میخوای یه قتل عام دیگه راه بندازی؟" نیکولاس دکمه اول پیراهنش را باز کرد و با تندی گفت"ترجیح میدی اینجا گرگم آزاد شه و همه رو لت و پاره کنه!؟" و از روی صندلی بلند شد و به طرف بیرون رفت. لایرا گفت"انگار گرگ آلفا داره بیرون میاد!... خدا به دادمون برسه!" امیلی با کنجکاوی گفت"خب بیرون بیاد... مگه چی میشه... ما هم گرگمون بار ها بیرون اومده" لایرا جواب داد"آره ولی این فرق داره... چند ماه پیش گرگ آلفا بیرون اومد و بعدش... بوم!... حیوونای زیادی به طرز فجیعی قتل عام شدن!" چشمان قهوهای امیلی از تعجب گشاد شد. در همین حین، نیکولاس تا توانست از محل جشن دور شد. گرگش بیرون آمد؛ گرگ سیاه بزرگی که حالا کنترلش دست نیکولاس نبود. گرگی که میخواست خشمش را تخلیه کند. حدودا ساعت ۱۱ شب بود که مهمانی به پایان رسید.......
.............................................
امیدوارم لذت ببرین🎀💙
- ۸.۶k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط