پارت ۵

پارت ۵

حسنا ی لحظه غمگین شد که قراره خانوادش و ( محنا ) رو اینجا جا بذاره ..

این فکر باعث شد حسنا یکم بیشتر به این موضوع فکر کنه و دیگه تصمیم نهایی رو بگیره

بچه ها من ۱۳ سالمه برای همین نمی دونم بورسیه چطوریه برای همین الکی ی چی میگم ...

حسنا روی دعوت نامه زد و کره جنوبی رو انتخاب کرد ..

تا اون موقع حسنا سعی کرد به تنها بودن عادت کنه تا اونجا اذیت نشه به غریب بودن البته تو خوابگاه میمونه اما حس غریبی ی چی دیگس ‌.....


دو ماه بعد :

× نمی تونم تنهاتون بزارم ... حق ... حق

= تو باید بری این آرزو تو ئه

= بیا باهم لباس هات رو جمع کنیم ..

× باشههه ... حق

ساک رو جمع کردم و آماده رفتن شدم ...

ویو کره :

کلاس درس :

معلم ¢ تهیونگ ∆

¢ بچه ها می می‌ره استقبال دوست جدیدتون ..

∆ من میرم

° ددی تو چرا ...

∆ .....

ادامه دارد ...

شرط پارت بعد

۶ لایک ۴ کامنت

🍓💎🪐🎈
دیدگاه ها (۰)

بچه ها این کیک تولد امسالم بود .....قشنگه؟؟

پارت ۴ : عزیزم اونجا برای تو که ۱۵ سالته جای بازرگیه . × من...

پارت ۳ سرکلاس اصلا حواسم به درس نبود همش به اون خوابا فکر می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط