چندی شده دل نمی بردفرمانم

چندی شُدِه  دِل  نمی بَرد  فرمانَم
شاید  که نِشَسته  تا  بِگیرَد  جانَم
شاید که رسیده  بوئی از پیرهنش
بادا که همین یاوه  شَوَد   درمانم
هَرشَب چو رِسَدترانه ات میخوانم
باعِشوه ببین چه کرده ای بَرجانَم
مَهتاب  شَبی  دوباره   آئی به بَرَم
دیدی که گرفته  دل شب ودامانم
باشد که  رِسَد  مُژده ی دیدار شَبی
بَر  هَر  گُذری    نِشَسته   و  نالانم
دیدگاه ها (۱)

شَب به شَب بر آسمان دارَم نَظَرتا بجویم روی تو از هَر ...

ندانستم چه میگوید پسِ آن پرده وُ پنهانولی دانم مثال من ...

گر  بَر سَرِ  پیمانِ  مَنی  بِسم اللهگر پاره ای ازجان وتنی ب...

ای شمع ، مدارا کن شبی باید بِسوزی تا سَحَردیوانه ای در کوچه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط