my child's friend:part5
my child's friend:part5
ویو جیمین:
چشمام رو که باز کردم نور سفیدی خورد تو چشمم. چندبار پلک زدم تا چشمم عادت کنه.
داشتم بلند میشدم که صدای در اومدم. یونگی اومد داخل و محکم بغلم کرد.
یونگی:جوجه میدونی چقدز نگرانت شدم ؟ ببخشید ازت مواظبت نکردم.
جیمین: چی شده ،پیشی؟
اروم رفت عقب که دیدم گریه کرده.
جیمین: چرا گریه میکنی ؟ من باعث شدم گریه کنی؟
یونگی: نه نه نه! تو باعث نشدی ، من فقط بی عرضه بودم (به خدا فیکه) باید مراقبت میبودم.
اشکاشو پاک کرد و روی صندلی کنار تخت نشست.
جیمین: من نباید مجبورت میکردم که از اون کوچه بیایم وگرنه الان تو خونه بودیم و کارتون میدیدیم. میشه بریم خونه ؟
یونگی:نه جوجه، دکترا گفتن باید ۲۴ ساعت تحت نظر باشی بعدش میریم خونه و موچی مورد علاقه ات رو میخوریم.
وقتی اسم موچی رو شنیدم خیلی خوشحال شدم و موافقت کردم.
یونگی: خب حالا بخواب ، باید استراحت کنی.
ویو جیمین:
چشمام رو که باز کردم نور سفیدی خورد تو چشمم. چندبار پلک زدم تا چشمم عادت کنه.
داشتم بلند میشدم که صدای در اومدم. یونگی اومد داخل و محکم بغلم کرد.
یونگی:جوجه میدونی چقدز نگرانت شدم ؟ ببخشید ازت مواظبت نکردم.
جیمین: چی شده ،پیشی؟
اروم رفت عقب که دیدم گریه کرده.
جیمین: چرا گریه میکنی ؟ من باعث شدم گریه کنی؟
یونگی: نه نه نه! تو باعث نشدی ، من فقط بی عرضه بودم (به خدا فیکه) باید مراقبت میبودم.
اشکاشو پاک کرد و روی صندلی کنار تخت نشست.
جیمین: من نباید مجبورت میکردم که از اون کوچه بیایم وگرنه الان تو خونه بودیم و کارتون میدیدیم. میشه بریم خونه ؟
یونگی:نه جوجه، دکترا گفتن باید ۲۴ ساعت تحت نظر باشی بعدش میریم خونه و موچی مورد علاقه ات رو میخوریم.
وقتی اسم موچی رو شنیدم خیلی خوشحال شدم و موافقت کردم.
یونگی: خب حالا بخواب ، باید استراحت کنی.
- ۲۵۵
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط