چندپارتی حونگکوک

چندپارتی حونگکوک
پارت ⁴
صبح روز بعد ساعت ۷ از خواب بیدار میشی ، یه دوش آب سرد برای سر حال شدنت میگیری و به همراه خانوادت صبحانه میخوری و بهشون درباره برنامه عصر بعد از ساعت ۶ میگی که قراره با  جونگکوک به دیدنشون بری .
ساعت ۸ و نیم از تو پذیرایی بلند میشی و میری تو اتاقت تا حاضر بشی .
موهاتو بالا سرت میبندی و یه ضد آفتاب بی رنگ با یه تینت میزنی و یه لباس خنک تابستونی میپوشی و به سمت خونه ی جونگکوک راه میفتی تا با هم به خونه ی خانوادش برین.
وقتی دم در خونه جونگکوک میرسی بهش زنگ میزنی و میگی :من پایین منتظرم بیا...
_ میشه بیای بالا کارم طول میکشه .
+ باشه ،الان میام .
جلوی در خونش میری و در میزنی و جونگکوک درو باز میکنه .
وقتی میبینیش هول میشی و جلو چشماتو میگیری و میگی: میشه لباستو ...ب..ب..بپوشی  ...
_ خجالت کشیدی ؟
+ خب...درست نیست اینجوری جلوی من م...میای .
_ خجالت نکش تا چند روز دیگه احتمال نامزد شدنمون زیاده ...
جونگکوک درو بیشتر باز میکنه ،بازوتو میگیره و به داخل خونه میکشتت و درو پشت سرت میبده و تورو بین خودش و دیوار گیر میندازه و میگه : برو بشین تا من حاضر بشم خوشگل خانم ...
آروم هلش میدی و میگی : باشه ، اگر اجازه بدی میرم میشینم .
دستشو پشت موهاش میکشه و با حالت بامزه و کیوتش میگه : اوه...باشه ....
توی پذیرایی میری ،روی مبل میشینی و منتظر میمونی تا حاضر بشه .
یک ساعت از اینکه تو ،داخل خونشی میگذره و هی میگی : نمیای ؟دیر میشه ها.....
سرشو از داخل اتاق بیرون میاره و میگه : راستش دروغ گفتم ...که ساعت ۹ قرارمون با خانوادمه ،راستش ....ساعت ۱۱ با هاشون قرار گذاشتم .
آروم آروم از اتاق میاد بیرون و با شیطنت به سمتت میاد و ادامه میده : میخواستم بیشتر کنارت باشم و حداقل تو این یه مدت کوتاه سعی کنم بیشتر درباره ی الانت بدونم ....
میاد رو مبل میشینه و بغلت میکنه و محکم تور و به سینه اش فشار میده و میگه : خیلی دلم برات تنگ شده بود ، وقتی که رفتی همش به فکرت بودم ... زمانی که قول دادی باهام ازدواج کنی ...همیشه به این فکر میکردم که تو مال من میشی ...
ا/ت...
لطفا حتی اگر منو نمیخوای و خانواده هامون اجازه ی ازدواج ندادن ؛ برای این وصلت پافشاری کن .
حتی ...اگر منو نخوای هیچ اشکالی نداره ،اجازه میدم هرکاری خواستی توی زندگی مشترکمون بکنی اما....
من فقط میخوام کنارم باشی .دیگه نمیتونم دوری ازت رو تحمل کنم .من به تو بد وابسته ام لعنتی ....
دستتو دور صورتش حلقه میکنی و میگی : درسته دقیق یادم نمیاد تو بچگیمون چه اتفاقی افتاده اما از یه چیز مطمئنم ...
با چشمانی پر از تعجب نگاهت میکنه و میگه : از چی مطمئنی ؟
لبخند میزنی و میگی: از این مطمئنم که قولم رو نمیشکنم ،از این مطمئنم که از این وصلت پشیمون نمیشم .
پیشونیتو به پیشونیش میچسبونی و ادامه میدی : قول بده که کنارم باشی .... حتی اگر منو نخواستی ،حتی اگر خواستی با یکی دیگه بخوابی ،حتی اگر ....
دستشو روی دهنت میذاره و میگه : هیسسسس ، من هرگز با کَس دیگه ای نمیخوابم ....اینو بدون ،تو اولین و آخرین من خواهی بود .
سرتو توی گردنش فرو کردی و یکم توی اون حالت موندین .💜

خب ،خوشگلا...اینم از پارت 4 امیدوارم خوشتون اومده باشه ..،
این چند روز هم حمایت هاتون کم شده ،اگر از موضوعات خوشتون نمیاد یا درخواستی ای چیزی دارین حتما تو کامنتا برام بنویسید ...
دوستون دارم به عالمه مراقب خودتون باشید ...💋💜
دیدگاه ها (۲)

چندپارتی جونگکوک پارت⁵ آخر بعد از گذشت مدتی سرتو از توی گردن...

بعد از کلی گریه ، بعد از کلی بی قراری از توی تخت بلند شدی .ا...

تکپارتی ریگولوسامروز تولد ریگولوسه و تو میخوای براش یه تولد ...

چندپارتی جونگکوک پارت ³تقریبا نزدیکای ساعت هشت شب بود که یه ...

سناریو:(وقتی شب خونه دوستت میخوابی بهشون نمیگی)#سناریو#بی تی...

تو مال من میشیتو پنجمین فصل سال؛ تو چهارمین ماه زمستون؛ تو ف...

لایک میکنی فرشته🧚🏻‍♀️✨ تو مال من میشی...تو پنجمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط