آرزوهای کودک

آرزوهای کودک
قایق کاغذی در دستهای کوچک
کودک همسایه
بوی آرزو
بوی نان
بوی بودن می داد
قایق روی زمین
چندین بار برخورد با ساحل اشک ها
بوی خستگی قایق آرزوها
در هوا پیچید
ابرهای غم،غصه هنوز
کودک را تنها نگذاشته بود
و
نوازش می کرد قطرات اشک
رخ صحرای آرزوها
کودک را.....
دیدگاه ها (۱)

گفتم: خوش بختیهاج و واج نگاهم میکرد!دوباره گفتم : بنویس خوشب...

عجله داشتمتندتند راه میرفتم...محکم به چیزی خوردمادم بود!منتظ...

زندگی آهسته تر من خسته ام کوله بار پاره ام را بسته امزخم پای...

اجازه خانممن تازه آمده امهنوز نمیدانم روی کدام نیمکت بنشینمت...

#تاج_و_طوفانپارت ۴۸: اگه دلت برام تنگ شد… زنگ بزن(بخش دوم)چن...

سایه_افتن_پارت_اول

لعنتی، تمام آن ساعت‌ها به این فکر می‌کردم که مگر نمی‌گویند م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط