پیرمرد عاشق به زنش گفت: بیا یادی از گذشته های دور کنیم.

پیرمرد عاشق به زنش گفت: بیا یادی از گذشته های دور کنیم.
من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم......
پیرزن قبول کرد.

فردا پیرمرد به کافه رفت. دو ساعت از قرار گذشت، ولی پیرزن نیومد.

وقتی برگشت خونه، دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه.

ازش پرسید: چرا گریه میکنی؟؟؟؟؟
پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:

مثلا بابام نذاشت بیام!!!
دیدگاه ها (۵)

..

.

..

..

#سکـوت‌من_آهـنگ‌تو#Part_12···از اون شب به بعد..جونگ‌کوک هر ه...

📖 پیام‌های ساعت سه صبحپارت دوم: «قرار»روز بعد، اِما از صبح ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط