ناپلئون گمشده (فصل سوم)
ناپلئون گمشده (فصل سوم)
پارت ۲۸
دو هفته از برگشتن جونگ کوک گذشت و زندگی داشت به روال عادی برمیگشت
سئول هر روز صبح میرفت دانشگاه و عصر برمیگشت و هر بار که وارد میشد اولین کاری که میکرد نگاه کردن به مبل بود جایی که جونگ کوک نشسته بود
یک روز بعدازظهر، سئول زودتر از همیشه برگشت
در را باز کرد و کیفش را انداخت گوشه و با ذوق گفت
«اوما»
جونگ کوک از روی مبل بلند شد
«چی شده عزیزم»
«قبول شدم ترم آخر رو تموم میکنم»
جونگ کوک بغلش کرد
«آفرین به تو»
تهیونگ از آشپزخانه آمد و گفت
«چه خبره»
سئول با خنده گفت
«بابا من معمار میشم»
تهیونگ لبخند زد و گفت
«همیشه میدونستم»
نشستند سر میز و شام خوردند و برفی هم زیر میز منتظر بود تا چیزی بیفتد
بعد از شام، سئول رفت توی اتاقش و تهیونگ و جونگ کوک توی نشیمن ماندند
تهیونگ به جونگ کوک نگاه کرد و گفت
«چیزی بهت نگفتم ولی یه خبر دارم»
جونگ کوک نگاه کرد
«چی»
«کیم جون-هو رو بردن زندان تا آخر عمرش اونجا میمونه جیمین زنگ زد امروز صبح»
جونگ کوک چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت
«میدونم باید ازش متنفر باشم ولی یه جورایی...»
تهیونگ دستش را گرفت
«نیاز نیست ازش متنفر باشی فقط کافیه بذاری بره»
جونگ کوک نگاه کرد و گفت
«چهارده سال توی اون زیرزمین به این فکر میکردم که اگه بیرون بیام چیکارش میکنم ولی حالا که بیرونم هیچی نمیخوام»
تهیونگ دستش را فشار داد
«همینه که هست رهایی»
برفی از زیر میز بیرون آمد و رفت کنار پاهای جونگ کوک خوابید
جونگ کوک به برفی نگاه کرد و گفت
«برفی تو هم از من متنفری»
برفی دم تکان داد و جونگ کوک خندید
«نه که نه»
تهیونگ و جونگ کوک هر دو خندیدند
صدای خندهشان توی اتاق پیچید و سئول از اتاقش بیرون آمد و گفت
«چی شده»
تهیونگ گفت
«هیچی برفی گفت از جونگ کوک متنفر نیست»
سئول خندید و رفت کنارشان نشست و برفی سرش را گذاشت روی پای سئول
هر چهار نفر کنار هم زیر یک سقف و زیر یک نور
چهارده سال تاریکی تموم شده بود و حالا روشنایی بود و بودن و خنده و برفی که دم تکان میداد و سئول که داشت بزرگ میشد و تهیونگ که بالاخره آرام گرفته بود و جونگ کوک که برگشته بود
[نویسنده: روزتون مبارک خوشگلا💖
شرایط برای پارت بعد؛ ۱۸ کامنت ، ۵ بازنشر ، ۱۵ لایک ]
پارت ۲۸
دو هفته از برگشتن جونگ کوک گذشت و زندگی داشت به روال عادی برمیگشت
سئول هر روز صبح میرفت دانشگاه و عصر برمیگشت و هر بار که وارد میشد اولین کاری که میکرد نگاه کردن به مبل بود جایی که جونگ کوک نشسته بود
یک روز بعدازظهر، سئول زودتر از همیشه برگشت
در را باز کرد و کیفش را انداخت گوشه و با ذوق گفت
«اوما»
جونگ کوک از روی مبل بلند شد
«چی شده عزیزم»
«قبول شدم ترم آخر رو تموم میکنم»
جونگ کوک بغلش کرد
«آفرین به تو»
تهیونگ از آشپزخانه آمد و گفت
«چه خبره»
سئول با خنده گفت
«بابا من معمار میشم»
تهیونگ لبخند زد و گفت
«همیشه میدونستم»
نشستند سر میز و شام خوردند و برفی هم زیر میز منتظر بود تا چیزی بیفتد
بعد از شام، سئول رفت توی اتاقش و تهیونگ و جونگ کوک توی نشیمن ماندند
تهیونگ به جونگ کوک نگاه کرد و گفت
«چیزی بهت نگفتم ولی یه خبر دارم»
جونگ کوک نگاه کرد
«چی»
«کیم جون-هو رو بردن زندان تا آخر عمرش اونجا میمونه جیمین زنگ زد امروز صبح»
جونگ کوک چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت
«میدونم باید ازش متنفر باشم ولی یه جورایی...»
تهیونگ دستش را گرفت
«نیاز نیست ازش متنفر باشی فقط کافیه بذاری بره»
جونگ کوک نگاه کرد و گفت
«چهارده سال توی اون زیرزمین به این فکر میکردم که اگه بیرون بیام چیکارش میکنم ولی حالا که بیرونم هیچی نمیخوام»
تهیونگ دستش را فشار داد
«همینه که هست رهایی»
برفی از زیر میز بیرون آمد و رفت کنار پاهای جونگ کوک خوابید
جونگ کوک به برفی نگاه کرد و گفت
«برفی تو هم از من متنفری»
برفی دم تکان داد و جونگ کوک خندید
«نه که نه»
تهیونگ و جونگ کوک هر دو خندیدند
صدای خندهشان توی اتاق پیچید و سئول از اتاقش بیرون آمد و گفت
«چی شده»
تهیونگ گفت
«هیچی برفی گفت از جونگ کوک متنفر نیست»
سئول خندید و رفت کنارشان نشست و برفی سرش را گذاشت روی پای سئول
هر چهار نفر کنار هم زیر یک سقف و زیر یک نور
چهارده سال تاریکی تموم شده بود و حالا روشنایی بود و بودن و خنده و برفی که دم تکان میداد و سئول که داشت بزرگ میشد و تهیونگ که بالاخره آرام گرفته بود و جونگ کوک که برگشته بود
[نویسنده: روزتون مبارک خوشگلا💖
شرایط برای پارت بعد؛ ۱۸ کامنت ، ۵ بازنشر ، ۱۵ لایک ]
- ۶۶۴
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط