ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( پارت۳۷۵ فصل ۳ )

الا : اخه چجوری تا صبح سر کنیم؟
جیمین : اتیش.. روشن میکنیم
چه اتیشی؟ همه چوبا خیسه.. یه دفعه به نفس نفس خيلي شديدي افتاد و عرقي از پیشونیش جاري شد و نرم دو زانو روي زمين افتاد..
واي خداي من.. بهت زده چشمام گرد شد و شوکه و هول جیغ زدم
الا : جيمین.. و دویدم سمتش.
تندکنارش زانو زدم و وحشت زده و لرزون گفتم
الا: چیه؟ چته؟ بگو بهم..جاییت درد میکنه؟
با درد خيلي شديدي به زحمت پهلوشو فشرد و صورتشو تو
هم کشید. هول دستش رو برداشتم و پالتوشو کنار زدم از شدت شوك و ناباوري زبونم بند اومد
الا:... نه.. نه خداي من.. این..
اشك توي چشمام حلقه زد.. اصلا..نمیتونستم باور کنم پهلوش غرق خون بود. والي.. واي خدا.. نفسم در نمیومد سینه ام تند تند بالا و پایین شد و به زور و وحشت زده گفتم
الا: تو زخمي شدي؟ پهلوت
و با تن لرزون چشمامو گرد کردم و گفتم الا : گلوله. اشكم جاري شد و با درد گفتم..... چرا هيچي بهم نگفتي؟تو.. ناباورانه و شوکه دستمو روی دهنم گذاشتم و زمزمه کردم تو گلوله خوردي اين
اشکم با درد جاري شد.گلوله خورده.. واي.. خيلي هول کرده بودم.. دست و پامو گم کرده بودم اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم؟ اروم و به زور گفت
جیمین : چیزی نیست باید باید دراز بکشم...
و لرزون و با درد خيلي شديدي سعي کرد دراز بکشه. تند بازوشو گرفتم و خیلی ترسیده هق هق كردم و كمك کردم دراز بکشه و با درد گفتم الا : يعني چي چيزي نيست؟ خون
ریزيت خيلي شديده..ذاروم روی زمین دراز کشید. وااي خدا!...
پهلوش غرق خون بود و همینجور خون ازش جاري بود.
نمیتونستم جلوي گريه مو بگیرم...
به زور ناله کردم چیکار کنم؟ تو رو خدا بگو چیکار کنم؟
داغون چشماشو بست و گفت هیسس
و پردرد گفت: باید باید گلوله رو در بیاری
وحشت زده و هول گفت: من؟ بابا چي؟ اینجا که... چيزي
نداریم و تند و مشوش دور و برم رو نگاه کردم.
داشتم خفه میشدم
سرفه اي زد که انگار دردش رو هزار برابر کرد و چشماشو محکم بهم فشرد و آشفته گفت: با دست..
جیغ زدم دست کثیفه عفونت میکنه... جیمین چی میگی؟ باید چاقوي داغ باشه باید آب داغ باشه... دندوناشو بهم فشرد و خشن :گفت
جیمین: هرچی بگذره بدتر میشه...الا .. مجبوریم. باید درش بياري
و از شدت درد دندوناشو خيلي محکم به هم فشار داد. با وحشت گریه کردم و ترسیده دستمو به دهنم گرفتم و ناباور زمزمه کردم
الا : من ؟ من درش بیارم؟ من.. نمیتونم. میترسم. اصلا تا حالا.
به پهلوش نگاه کردم و عق پردردی زدم و اشکم دیدم رو سد
کرد....
دیدگاه ها (۱)

ظهور ازدواج )( پارت۳۷۶ فصل ۳ )معده ام از دیدن این همه خون ...

ظهور ازدواج )( پارت ۳۷۷ فصل ۳ )جیمین : احمق نشو...برو..باشه...

ظهور ازدواج پارت ۳۷۴ تند دویدم سمت جیمین...به سمت جايي که صد...

☬⁠。⁠)⁩ عشق آغشته به خون (。☬⁠。⁠)⁩(。☬⁠。⁠)⁩پارت ۹۳ (。☬⁠。⁠)⁩میو...

«فصل۲ The magic of lov »part ۷۹یه دفعه و خيلي تند چشمامو با...

جادویی عشق part ۶۵دیشب چه شبی بود چه مهموني هنوز جاي لبهاش ر...

«فصل۲ The magic of lov »part ۸۲به زور چشمامو باز کردم احساس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط