جونگکوکجوجه کجاییبیا غذا گرفتم

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹³⁶


جونگکوک:جوجه کجایی…بیا غذا گرفتم!

صداش توی سالن پیچید. جوجه ی دیگه ای وجود داشت اینجا؟ نمیدونم. من همینجا توی اتاقم مونده بودم. حس میکنم دیگه برای کسی اهمیت ندارم…

جونگکوک:جوجه…بیا پایین دیگه..تا خودم نیومدم بالا…

اوه پس منتظر منه. انگار کسی پایین نیست. رفتم پایین اروم. صدای قدم هام توجه جونگکوک رو جلب کرد. بهم لبخند زد و وقتی پیشش رفتم دستاشو باز کرد و بغلم کرد. بوسه ای روی سرم گذاشت و دستی زیر چونه ام گذاشت.

جونگکوک:ماه کوچولو حالت چطوره
اروم لبخندی زدم و دستشو گرفتم
میا:بد نیستم.

از نوازش شدن سرم خوشم میومد. مثل الان. باهم دیگه رفتیم توی بالکن نشستیم. غذا ها رو جلوی هم گذاشتیم و شروع کردیم.
غذاهای ارزون و خونگی خیلی مزه ی بهتری نسبت به اون استیک خام توی رستوران های گرونی که تهیونگ مارو میبره داره.

جونگکوک:عجوزه تهیونگ ازت عصبانی بود. چیکار کرده بودی
چاپ‌استیک هام رو کنار گذاشتم و کمی مکث کردم. بعد از خوردن جرعه ای اب بلخره گفتم

میا:خب من حق دارم هروقت خواستم برم بیرون..
جونگکوک:بدون اطلاع؟ نه؟

خنده ای کرد و برام غذا ریخت.

میا:من قبل اینجا زندگی ازاد تری داشتم. خبر داری که؟
کمی مکث کرد و سرش رو کج کرد. لبخند زد و جوری که انگار چیزی به یاد اورده گفت
جونگکوک:یادمه توی پارک، راجب اون دختر پرسیدم…

منو توی بغلش کشید و دوباره سرمو بوسید.
جونگکوک:نگران نباش تهیونگ چیزی بهت نمیگه..
میا:جونگکوک…
با چشمای درشتم معصومانه توی چشماش خیره شدم. چشماش مثل یک پسربچه ی گستاخ بود که بخاطر گستاخیش معصومیتش نادیده گرفته میشد.یا انگار چشماش فقسی بود که اون پسر رو توش زندانی کردن…
جونگکوک: نفس جونگکوک..
میا: میگم که…میشه خونه تو بیام؟

حرفم براش یکم غیرمنتظره بود. انتظار نداشت. ولی میدونم که هیچ وقت نه نمیگه..

جونگکوک:چیشده ماه کوچولو؟ تن صدات چیز خوبی نمیگه…
دستی روی صورتم گذاشت.
میا:نمیخوام اینجا بمونم…لطفا بزار بیام جونگکوک…فقط یک مدت میمو…
جونگکوک: التماس نکن میا…
دوباره منو ساکت کرد. توی چشمام خیره شد و میتونستم به خوبی بفهمم تنشی ناخوشایند بینمون ایجاد شد.
جونگکوک:تو نباید از کسی التماس کنی مخصوصا من… بیا و تا هروقت خواستی تو خونه ی من بمون.
میا:مرسی جونگکوک…

رفتم تو بغلش و از حس گرمای اغوشش لذت بردم. برام خوب بود. داشتن جای امن.
البته از حق نگذریم این چند روز داشتم از همین اغوش داشتم فرار میکردم. نمیدونم الان که ارامش دارم جستجو به دنبال حقیقت برام دشواره، ولی…نمیدونم فقط به این فکر نمیکنم…

جونگکوک:غذا سرد میشه ها!
میا:اینقدر میخوری سیکس‌پکات خش نیفته اقا
با خنده محکم دماغمو نگهداشت.
جونگکوک:کلش ماهیچه است، عمرا خراب خش بیفته!
کمی متفکر نگاهش کردم و بعد بهش گفتم
میا:بین خودمون باشه ها…! باشگاه ثبت نام کردم. بدنسازی
جونگکوک:اوه پس باید منتظر می.می های گنده ی اینده ات باشیم…
گونه هام به وضوح سرخ شد و حرارتشون رفت بالا. اخه این چه حرفی بود. با دست ضربه ای به بازوش زدم

میا: هیی این چه حرفی بود….


کل وقتمون رو سرف قلقک و خندید باهم کردیم. از این شام ساده و صمیمی خیلی لذت بردم. شاید دیگه کم پیش میومد همچین چیزی. و خوشحالم حداقل یک روز بدون دیدن زن ها و تهیونگ گذشت. این برام خوشحال کننده بود. نمیدونم چجوری به این مرحله رسیدم که از چیزی فراری باشم. اما الان که توی مازراتی قرمز جونگکوک نشستم و منتظرم بستنی بخره، فهمیدم که راه فرار موقتی وجود داره!

چقدر ماشینش قشنگ بود. یک چیز رویایی بود. ولی نمیدونم چرا کنار درش پایینه پایین رد خراش هست. برام جالبه که چه کسی تونسته این ماشین رو دستش بزنه…چرا این ماشین داخلش خراش داره؟
دستی روش کشیدم و کمی بهش دقت کردم. مثل خراشی بود که پنجه به وجود اورده. با صدای شیشه ماشین یهو پریدم و ترسیده به شیشه خیره شدم.
جونگکوک بود. گیج نگاهم میکرد. با لبخندی ضایع بستنی های میوه ای پیچیده در بین وافل ها رو ازش گرفتم. اوه پس با وافل سوپرایزم کرد…
اومد و توی ماشین نشست.

جونگکوک:به چی نگاه میکردی؟
مشکوک شده ازم پرسید. چشماش رو تنگ کرده بود.
میا:هوم؟
سرش رو کمی کج کرد و بهم نگاه کرد.
میا:عامم خب حس کردم چیزی ازم پایین افتاد. برای همین داشتم میدیدم حسم درست بوده یا نه..
دیدگاه ها (۱)

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹³⁵با بی‌حوصلگی چندین ویدیو نگاه نکردم. از بچه ها بود و...

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹³⁴جه‌نا:غریبه؟ اهه فکر نکنم غریبه باشیم…اگر هم باشیم ک...

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹²¹“میا”یهو انگار چیزی بهم نزدیک میشد و من برای دفاع از...

جونگکوک در لایو ویورس دیشب.جونگکوک : چرا نتونم راجبش حرف بزن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط