کوک ازدواج داد
کوک: ازدواج (داد)
تهیونگ: اره ازدواج...میخوام با ات ازدواج کنم.
کوک: تو نمیتونی همینطوری باهاش ازدواج کنی
تهیونگ: چرا نتونم
کوک: تو...هیچی
ات میترسید که راز خانوادگی شون لو بره.
(منظورم همون کور رنگیه)
بعد از ظهر بود و اقای کیم و تهیونگ مستقیم رفتن سمت شرکت.
کوک توی اتاقش بود و دستشو گذاشته بود روی صورتش و داشت فکر میکرد
کوک: من باید میگفتم...
تق تق
ات: سلام اقای کوک.
کوک: ات
ات: متاسفم که...
کوک سریع بلند شد و گفت: نه نه نه...چی شده؟ درمورد تیهونگه؟
ات: نه.من میخواستم باهاتون حرف بزنم.
کوک: باشه. بیا بشین
ات اروم نشست و گفت: راستش نمیدونم از کجا شروع کنم ، شاید بهتره اصل مطلب رو بگم.
کوک: بگو
ات: من کور رنگی دارم. لطفا با اقای تهیونگ حرف بزنید که از ازدواج منصرف شه.
اگه ما ازدواج کنیم..بیشتر احتمالات در بچه
داشتن اینکه که اونم کور رنگی بشه. کور رنگی خیلی بده. خیلی. من از این دنیا راضی نیستم..چه برسه به اینکه یکی مثل خودم به دنیا بیارم.
کوک: باشه حرف میزنم..که منصرفش کنم
یا حداقل فکر ازدواج رو از سرش بیرون کنم.
ات جلو رفت و اروم کوک رو بغل کرد.
ات: خیلی ممنونم ازت.
کوک که ات رو بغل کرده بود ارام گفت: مراقب خودت باش
ات از اتاق رفت بیرون.
چند ساعت بعد تهیونگ و پدرش از شرکت اومدن.
تهیونگ: ات....قرار بود امروز اتاقمو تمیز کنی.
ات: الان میام.
ات رفت سمت اتاق تهیونگ و شروع به تمیز کاری و مرتب کاری کرد.
تهیونگ: اروم اومد توی اتاق و در رو بست.
ات اونقدر توی فکر بود که ندونست که تهیونگ اومده داخل.
تهیونگ اروم ات رو انداخت روی تخت.
ات: داری چیکار...
تهیونگ: هیســــــــ اروم باش..هنوز که کاری نکردم.
ات: من..دیگه نمیخوام به حرفات گوش بدم.
تهیونگ: باشه. وقتی خانواده ی نازت آواره ی خیابان ها شد میگم
ات: ب..به من ربطی نداره
تهیونگ گردن ات رو بوسید
ات مقاومت میکرد
تهیونگ: وقتی مقاومت میکنی عاشقت میشم.
ات تونست از چنگ ته فرار کنه.
تهیونگ: اره ازدواج...میخوام با ات ازدواج کنم.
کوک: تو نمیتونی همینطوری باهاش ازدواج کنی
تهیونگ: چرا نتونم
کوک: تو...هیچی
ات میترسید که راز خانوادگی شون لو بره.
(منظورم همون کور رنگیه)
بعد از ظهر بود و اقای کیم و تهیونگ مستقیم رفتن سمت شرکت.
کوک توی اتاقش بود و دستشو گذاشته بود روی صورتش و داشت فکر میکرد
کوک: من باید میگفتم...
تق تق
ات: سلام اقای کوک.
کوک: ات
ات: متاسفم که...
کوک سریع بلند شد و گفت: نه نه نه...چی شده؟ درمورد تیهونگه؟
ات: نه.من میخواستم باهاتون حرف بزنم.
کوک: باشه. بیا بشین
ات اروم نشست و گفت: راستش نمیدونم از کجا شروع کنم ، شاید بهتره اصل مطلب رو بگم.
کوک: بگو
ات: من کور رنگی دارم. لطفا با اقای تهیونگ حرف بزنید که از ازدواج منصرف شه.
اگه ما ازدواج کنیم..بیشتر احتمالات در بچه
داشتن اینکه که اونم کور رنگی بشه. کور رنگی خیلی بده. خیلی. من از این دنیا راضی نیستم..چه برسه به اینکه یکی مثل خودم به دنیا بیارم.
کوک: باشه حرف میزنم..که منصرفش کنم
یا حداقل فکر ازدواج رو از سرش بیرون کنم.
ات جلو رفت و اروم کوک رو بغل کرد.
ات: خیلی ممنونم ازت.
کوک که ات رو بغل کرده بود ارام گفت: مراقب خودت باش
ات از اتاق رفت بیرون.
چند ساعت بعد تهیونگ و پدرش از شرکت اومدن.
تهیونگ: ات....قرار بود امروز اتاقمو تمیز کنی.
ات: الان میام.
ات رفت سمت اتاق تهیونگ و شروع به تمیز کاری و مرتب کاری کرد.
تهیونگ: اروم اومد توی اتاق و در رو بست.
ات اونقدر توی فکر بود که ندونست که تهیونگ اومده داخل.
تهیونگ اروم ات رو انداخت روی تخت.
ات: داری چیکار...
تهیونگ: هیســــــــ اروم باش..هنوز که کاری نکردم.
ات: من..دیگه نمیخوام به حرفات گوش بدم.
تهیونگ: باشه. وقتی خانواده ی نازت آواره ی خیابان ها شد میگم
ات: ب..به من ربطی نداره
تهیونگ گردن ات رو بوسید
ات مقاومت میکرد
تهیونگ: وقتی مقاومت میکنی عاشقت میشم.
ات تونست از چنگ ته فرار کنه.
- ۱۷.۵k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط