عاشقممنوعه
#عاشق_ممنوعه
#پارت_۷
شایان قرمز شد و سرشو سریع برگردوند سمتم و گفت:
_یعنی چی که همه چی رو میدونی؟
خواستم دهنمو باز کنم و جوابشو بدم که مامانم وارد اتاق شد و گفت:
_شایان عزیز خاله تو اینجایی دنبالت میگشتم بیا چای بخور هلن توام ساکتو جمع کن چند شب میخوایم تو باغ بمونیم
چشمی گفتم و شروع کردم ساکمو جمع کردم
وقتی حاضر شدم و رفتم بیرون دیدم همه منتظر مننن
خجالت کشیدم و گفتم:
_ ببخشید حاضر شدنم طول کشید
مسیرمون تا باغ ۳ ساعت دقیق طول کشید وقتی رسیدیم خسته از ماشین پیاده شدم واسه اینکه به شب برخورد نکنیم بابام و شوهر خالم پاشون رو گزاشته بودن رو گاز و یکسره بدون اینکا بزنن کنار استراحت کنن(حالا خودم میخواستم استراحت کنم میندازم گردن اونا)یکسره روندن پدر خودشون و ماشین و منو در آوردن
بابام و شوهر خالم با پدر ندا سلام و احوال پرسی میکردن و مامان و خالمم با مادرش
منم چشم چشم میکردم ببینم دختره ورپریده و نحس (منظورم نداعه)کجاست
خانم نکنه خودشو درحد ما نمیدونه که بیاد یه سلامتی کنه حداقل
تو همین فکرا بودم که دیدم یه دختر قد بلند و خوشگل و رعنا اومد اول از همه با شایان دست داد و من دو بار کلا ندا رو دیده بودم اونم بچه بودم یادم نمیومد چا شکلیه و ولی دیدم اینجوری اومد اول دست داد به شایان حدس زدم باید خودش باشه
صورتم قرمز شد و نزدیک بود از حرص سکته رو بزنم
که مامانم با صدای بلند گفت:
_ به به طناز خانم رو ببین چقدر بزرگ شده
کپ کردم طناز دیگه خر کیه
مامانم دستشو انداخت گردن طناز که طناز گفت:
_خیلی وقته ندیدمتون
من چرا این دختره زشت رو نمیشناسم؟ (البته خوشگل بود از حرصم چون با شایان دست داده بود بهش گفتم زشت)
رفتم کنار خالم و گفتم:
_خاله این دختره کیه ؟
_برادرزاده مریمه
اصلا ازش خوشم نمیاد باهاش گرم نگیر خیلی پروعه میخواد خودشو بندازه گردن پسر خوش قد و بالام
چشمام و تو حدقه چرخوندم
خالم فکر میکرد پسرش خیلی توفس(که البته بود)
وایسا ببینم چیشد؟
میخواد خودشو بچسبونه به شایان؟
عمرا بزارم
یکی نیست مگه تو میخوای مثلا چه غلطی بکنی که اینجوری محکم میگی عمرا بزارم
تو همین فکرا بودم که مریم گفت:
_ندا دخترم کنکور داره نیومد ولی خیلی بهتون سلام رسوند
خواستم خوشحال بشم اما با وجود طناز خانم نمیشد که نمیزارم یکم خوشحالی کنیم واسه خودمون به جای اینکه یه نفس راحت بکشم که نمیخواد حواسم به شایان و ندا باشه باید نگران طناز و شایان باشم حالا تو همین فکرا بودم که دیدم شایان داره صدام میزنه ...
#پارت_۷
شایان قرمز شد و سرشو سریع برگردوند سمتم و گفت:
_یعنی چی که همه چی رو میدونی؟
خواستم دهنمو باز کنم و جوابشو بدم که مامانم وارد اتاق شد و گفت:
_شایان عزیز خاله تو اینجایی دنبالت میگشتم بیا چای بخور هلن توام ساکتو جمع کن چند شب میخوایم تو باغ بمونیم
چشمی گفتم و شروع کردم ساکمو جمع کردم
وقتی حاضر شدم و رفتم بیرون دیدم همه منتظر مننن
خجالت کشیدم و گفتم:
_ ببخشید حاضر شدنم طول کشید
مسیرمون تا باغ ۳ ساعت دقیق طول کشید وقتی رسیدیم خسته از ماشین پیاده شدم واسه اینکه به شب برخورد نکنیم بابام و شوهر خالم پاشون رو گزاشته بودن رو گاز و یکسره بدون اینکا بزنن کنار استراحت کنن(حالا خودم میخواستم استراحت کنم میندازم گردن اونا)یکسره روندن پدر خودشون و ماشین و منو در آوردن
بابام و شوهر خالم با پدر ندا سلام و احوال پرسی میکردن و مامان و خالمم با مادرش
منم چشم چشم میکردم ببینم دختره ورپریده و نحس (منظورم نداعه)کجاست
خانم نکنه خودشو درحد ما نمیدونه که بیاد یه سلامتی کنه حداقل
تو همین فکرا بودم که دیدم یه دختر قد بلند و خوشگل و رعنا اومد اول از همه با شایان دست داد و من دو بار کلا ندا رو دیده بودم اونم بچه بودم یادم نمیومد چا شکلیه و ولی دیدم اینجوری اومد اول دست داد به شایان حدس زدم باید خودش باشه
صورتم قرمز شد و نزدیک بود از حرص سکته رو بزنم
که مامانم با صدای بلند گفت:
_ به به طناز خانم رو ببین چقدر بزرگ شده
کپ کردم طناز دیگه خر کیه
مامانم دستشو انداخت گردن طناز که طناز گفت:
_خیلی وقته ندیدمتون
من چرا این دختره زشت رو نمیشناسم؟ (البته خوشگل بود از حرصم چون با شایان دست داده بود بهش گفتم زشت)
رفتم کنار خالم و گفتم:
_خاله این دختره کیه ؟
_برادرزاده مریمه
اصلا ازش خوشم نمیاد باهاش گرم نگیر خیلی پروعه میخواد خودشو بندازه گردن پسر خوش قد و بالام
چشمام و تو حدقه چرخوندم
خالم فکر میکرد پسرش خیلی توفس(که البته بود)
وایسا ببینم چیشد؟
میخواد خودشو بچسبونه به شایان؟
عمرا بزارم
یکی نیست مگه تو میخوای مثلا چه غلطی بکنی که اینجوری محکم میگی عمرا بزارم
تو همین فکرا بودم که مریم گفت:
_ندا دخترم کنکور داره نیومد ولی خیلی بهتون سلام رسوند
خواستم خوشحال بشم اما با وجود طناز خانم نمیشد که نمیزارم یکم خوشحالی کنیم واسه خودمون به جای اینکه یه نفس راحت بکشم که نمیخواد حواسم به شایان و ندا باشه باید نگران طناز و شایان باشم حالا تو همین فکرا بودم که دیدم شایان داره صدام میزنه ...
- ۳.۲k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط