بچه ها دیگه کم کم داشتن ناامید میشدن

بچه ها دیگه کم کم داشتن ناامید می‌شدن‌
که یهو یه صدایی اومد
_بچه ها
اینجا امنه‌
کامیناری زود‌ بلند شد و گفت
_بیاین
باید بفهمیم چه خبره
که یهو یه نور بزرگ مثل صاعقه به یکی برخورد کرد و صدای دادی از بین جمعیت بلند شد
همه تو حالت آماده باش شدن و مومو داد زد: کیهههه؟ زود خودتو نشون بده
که یهو گرد و خاک خوابید و یه نفر جلو اومد
_به به، چه خانوم شجاعی.....
آرامش می‌نویسم الان
دیدگاه ها (۰)

سلاماومدم فقط بگم که تا بعد امتحانا نیستم💔بعد امتحانا میام😁💖

روز پدرت مبارک مرد....

عشق یک شیطان و یک جوجه تیغی پارت۴

اما من عاشقتم!پارت ۱۰ که یهو تهیونگ اومد گفت ته: من که بهت گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط